امام سجاد علیه السلام می‌ فرمایند : « نحن ابواب الله و نحن صراط المستقیم »

ادامه ی رمان - قسمت 25

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:16 ق.ظ - پنجشنبه 20 مهر 1396

ادموند خیلی سریع یک تاکسی برای ملیکا گرفت و او را راهی خانه کرد. مصطفی امروز نتوانسته بود دخترش را همراهی کند، بیماری تنفسی‌اش به دلیل سردی بیش‌ازحد هوا تشدید شده بود و به سفارش پزشک تا چند روز آینده باید در خانه می‌ماند و استراحت می‌کرد. ادموند هم پیش آرتور بازگشت که همچنان منتظر او بود. در طول مسیر تمامی وقایع را برای دوستش تعریف کرد؛

- ادموند، تو مطمئنی که به این دختر علاقه‌مندی؟ یعنی مطمئنی هوس نیست؟! نکنه چون این دختر با بقیه فرق داره، پس تو هم عقل و منطقت رو کنار گذاشتی و فقط میخوای اون رو به دست بیاری؟

 ادموند نگاهی به آرتور انداخت اما پاسخ سؤالش را نداد. باید فکر می‌کرد و با خودش کنار می‌آمد. رابطه دوستی این دو نفر هر روز قوی‌تر از روز قبل می‌شد. آرتور کم‌کم ضعف‌های اخلاقی‌اش به نقاط قوتی تبدیل می‌شد که ادموند این تغییر را در دوستش به‌وضوح حس می‌کرد و در دل بسیار خوشحال بود اما از طرفی آرتور بسیار نگران ادموند و کارهای او بود بخصوص بعد از مسائلی که امروز از آنها آگاه شده و بیشترین نگرانی او هم از بابت پیگیری پرونده ویک فیلد بود. چاره‌ای نداشت جز این‌که به انتخاب او احترام بگذارد. آرتور او را تا آپارتمانش رساند، این‌قدر خسته و کلافه بود که دعوت او را برای شام نپذیرفت و ترجیح داد به خانه برود و کمی بیشتر روی موضوعی که ادموند برایش تعریف کرده بود تمرکز کند.

#رمان_مهدوی ۲۵



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c





برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 24

نویسنده : محمد | تاریخ : 11:12 ب.ظ - چهارشنبه 19 مهر 1396

آرتور با عصبانیت از پشت میز بلند شد و به‌طرف ادموند آمد، بازویش را محکم گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد، ادموند هم به‌ناچار دنبال دوستش رفت. در مسیر رستوران آرتور با زیرکی خاصی و از آنجایی‌که ادموند هم دوست داشت با یک نفر درد دل کند، او را وادار کرد همه‌چیز را برایش تعریف کند.

- اِد! پسر، تو واقعاً این کار رو کردی یا داری شوخی می‌کنی؟ من هیچ‌وقت ندیدم که رفتارت از ادب و منطق خارج شده باشه حتی درباره الیزا!
- نه شوخی نمی‌کنم آرتور. متأسفانه این عمل احمقانه از من سر زد!

 آرتور نگاهی به او انداخت و صندلی‌اش را باعجله به او نزدیک کرد و گفت: اِد، اول به من بگو تو اون کله ‌پوکت چی می‌گذشت که پیشنهاد کار با یه دختر مسلمون رو قبول کردی و حالا هم این‌جوری ترمز بریده اون قدر بهش علاقه‌مند شدی؟!گرچه خودم یه حدسهایی زده بودم ولی فکر نمی کردم که تا این حد جلو بری!

- موضوع خیلی پیچیده است، خواهش می‌کنم سرزنشم نکن، من واقعاً این چند روز ظرفیتم تکمیل‌شده. الآن وقتش نیست که من همه ماجراهای قبل از آشنایی با ملیکا رو برات تعریف کنم،تازه اگه تعریف هم کنم تو آدمی نیستی که باور کنی تا همین‌جا هم که می‌دونی پس بهتره یا ساکت بشی یا اینکه یه راه درست جلوی پام بذاری.

- من چه راهی جلوی پات بذارم آخه؟! اگه بگم ارتباطت رو با این دختر قطع کن، وگرنه کل زندگی‌ات به خطر میفته، قبول می‌کنی؟
- نه! من نمی‌تونم ارتباطم رو قطع کنم چون مطمئنم خواست خداست که ملیکا تو زندگی من وارد بشه.

#رمان_مهدوی ۲۴



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c





برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 23

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:06 ب.ظ - شنبه 15 مهر 1396

در قسمت ۱۳ چه گذشت؟

ادموند دیگر حرفی نزد و ساکت ماند. شاید حق با پدر فیلیپ بود و او برخورد مناسبی با ملیکا نداشت. باید کمی با خودش تنها می‌ماند تا می‌توانست ذهن خسته‌اش را دوباره بازسازی کند.

 از طرفی ملیکا با ذهنی به‌هم‌ریخته از برخورد غیرمنتظره ادموند و تا حدودی دلخور از رفتار او ، پیش پدرش برگشت. وقتی سوار ماشین شد سلام کرد و ساکت ماند. مصطفی پرسید : چه خبر ملیکا جان؟! اتفاقی افتاده؟ آقای پارکر رو ندیدی؟

- چرا بابا جون، دیدمش ولی...
- ولی چی دخترم؟ این چه قیافه گرفته ایه  عزیزم؟

- خب راستش آقای پارکر ، خیلی عصبانی بود اون قدر عصبانی که اصلاً به من اجازه نداد در مورد غیبتم حرفی بزنم. فقط با ناراحتی و دلخوری از من گله کرد و بعدم دیگه هیچ صحبتی نکرد و حتی به حرفام گوش نداد.
- یعنی این‌قدر عصبانی بود؟

- بله خیلی. ظاهراً انتظار بی دلیل براش خیلی کشنده بوده که تا این حد به‌هم ‌ریخته!
- خب دخترم. غربی‌ها با انتظار کشیدن بیگانه‌اند. معنی و مفهوم انتظار براشون تعریف‌نشده ، فکر می کنند هر چیزی رو در لحظه باید داشته باشند، محرم و نامحرم معنی نداره. باید تا حدی بهش حق بدی و از دستش ناراحت نباشی. قرار نبود بین دیدار و تبادل اطلاعاتتون این ‌همه فاصله بندازی ، وقتی چیزی بی‌دلیل طولانی بشه معلومه که اون فردی که منتظره از کوره در میره و نسبت به‌طرف مقابل خشمگین میشه. اما اگر همون آدم بدونه انتظار چی رو میکشه ، این انتظار براش قشنگ هم میشه.

#رمان_مهدوی ۲۳



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 22

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:55 ق.ظ - چهارشنبه 12 مهر 1396

بعد از اینکه ملیکا دور شد و ادموند با نگاهش او را بدرقه کرد، دوباره روی سکو نشست. حوصله رفتن به خانه را نداشت. انگار انتظار طولانی قلبش را به درد آورده و محبتش را سرد کرده بود. پدر و مادرش روز جمعه به وینچ فیلد برگشته و پدر باز هم از سر نگرانی به ادموند توصیه کرده بود که مراقب رفتارش باشد و به عواقب کارهایش بیشتر فکر کند. پدر فیلیپ به ادموند نزدیک شد و چند لحظه کنارش ایستاد اما او متوجه حضورش نشد؛ بنابراین پدر دستش را روی سر ادموند گذاشت و با مهربانی موهای او را نوازش کرد تا شاید عصبانیت و غمی که در دل داشت با این محبت کوچک کمی برطرف شود.

 پدر فیلیپ ادموند را مانند پسر خودش دوست داشت چون او در کل انسانی بود که کسی نمی‌توانست نسبت به او بی‌توجه باشد اما از آنجایی‌ که همیشه مهربان و صبور در مقابل دیگران حاضر می‌شد، دیدن خشم و عصبانیت او کاملاً غیرمنتظره به نظر می‌رسید. پدر کنارش نشست و به او گفت: پسرم، حالت بهتره؟ تونستی به خودت مسلط بشی؟ اون دختر بیچاره مقصر نبود! شاید این رفتار نشأت گرفته از اتفاقات و حوادثی باشه که تو این مدت برات افتاده!

- نه پدر این‌طور نیست! من دقیقاً از دست خود ملیکا عصبانی هستم. این درست نیست که نسبت به احساسات دیگران این‌طور بی‌توجه باشی و با اونا مثل زیردستت برخورد کنی. حقش بود حداقل یه ایمیل می‌زد و منو از حال خودش باخبر می‌کرد یعنی این واقعاً انتظار زیادیه که من ازش داشتم؟!

#رمان_مهدوی ۲۲


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 21

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:54 ب.ظ - دوشنبه 10 مهر 1396

در قسمت ۱۲ چه گذشت؟

ویلیام باحالت دلسوزانه‌ای و لبریز از محبت خالصانه یک پدر نسبت به فرزندش دستش را روی صورت پسرش گذاشت و به او نگاه کرد، ادموند هم دستش را روی دست مهربان پدر گذاشت و گفت: پدر عزیزم، من می‌دونم که شما و مادر بخصوص با وجود اون بیماری مزمن خیلی رنج کشیدید تا من بزرگ شدم و به سرانجام رسیدم و می‌دونم که الآن هم خیلی نگران آینده من هستید اما به من اعتماد کنید. خواهش می‌کنم، من حتی اگر قراره زندگی کوتاهی داشته باشم ترجیح میدم در پی حق و حقیقت باشم تا اینکه سال‌ها زندگی کنم اما مانند یک مجسمه بی‌خاصیت عمرم رو در راه لذت‌های مادی به پایان برسونم و بعد از مردنم هیچ اسمی ازم باقی نمونه، مگر به‌واسطه نام نیک پدربزرگ و اجدادم! پس خودم چی؟!

- ادموند خواهش می‌کنم بیشتر از این با این حرفهات قلبم رو آزرده نکن.
- چشم پدر جان ولی خواهش می‌کنم شما هم به انتخاب من احترام بذارید و اعتماد کنید.

 صحبت‌های پدر و پسرش تا نیمه‌های شب طول کشید و بعد از آن هر دو به رختخواب رفتند، بخصوص ادموند که فردا باید سر وقت در محل کارش حاضر می‌شد.

 ویلیام و ماری به لندن آمدند تا آزمایش‌های دوره‌ای و معاینات پزشکی منظم ماری را انجام دهند و همچنین اوضاع ‌و احوال ادموند را بعدازآن اتفاقات پیش‌آمده پیگیری کنند؛ اما اکنون دل‌شوره‌های پدر بیشتر شده و می‌دانست که ادموند به‌زودی دست به کار خطرناکی خواهد زد.

#رمان_مهدوی ۲۱



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 20

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:24 ب.ظ - چهارشنبه 5 مهر 1396

ویلیام فرد ناآگاهی نبود ، همیشه اخبار سراسر دنیا را از شبکه‌های مختلف تصویری یا از طریق اینترنت رصد می‌کرد و اجازه نمی‌داد که یک رسانه یا فقط آن‌هایی که بازیچه دست غرب و دولت‌های دست‌نشانده علیه مردم دنیا هستند، بر ذهنش تسلط یابند؛ بنابراین به‌خوبی درک می‌کرد که پرونده ویک فیلد یعنی چه و پسرش در این پرونده دنبال چه چیزی است؛ اما سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند و حداقل جلوی همسرش رفتار عجولانه‌ای از خود نشان ندهد.

 ادموند بعد از اینکه وسایل پدر و مادرش را جابجا کرد، سریع برگشت و اتاق را مرتب و کاغذهایی را که بر روی آن‌ها مشغول مطالعه بود، جمع کرد. پدر نگاه غضبناکی به ادموند انداخت ولی او ترجیح داد به روی خود نیاورد که پدرش در مورد کاری که دارد انجام می‌دهد چه حدس‌هایی زده است! بعد از شام مادرش خیلی زود به خواب رفت، ویلیام و ادموند تنها شدند. پدر خیلی با خودش جنگید که به پسرش چیزی نگوید اما درنهایت دلش طاقت نیاورد و به او گفت: ادموند چرا این کار را می‌کنی؟ چرا دوست داری همیشه دنبال کارهای خطرناک و دردسرساز بری؟ چرا رفتی دنبال پرونده این پسره، عادل شارما؟

- پدر جان، خطرناک چیه؟! چرا فکر می‌کنید من دنبال دردسر هستم؟ برعکس من دنبال حقیقت می‌گردم و تا پیداش نکنم نمی‌تونم آروم بشینم.
- اما پسر چرا متوجه نیستی؟! این پرونده تا همین‌جا هم کلی سر و صدا به پا کرده! الآن هم که دنبال مختومه کردن و بدنامی اون پسر بیچاره هستند! تو چرا خودت رو وارد ماجرایی کردی که انتهاش معلومه.

#رمان_مهدوی ۲۰



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 19

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:40 ب.ظ - شنبه 1 مهر 1396

در قسمت ۱۱ چه گذشت؟

از آن جایی که عاشق را نمی‌توان به رعایت جوانب احتیاط مجاب کرد و رفتارش هدایت شده از سرچشمه احساسی در حال جوشش است مانند آتشفشان فعال شده‌ای که هر لحظه ممکن است منفجر شود و هرگز نمی‌توان جوش و خروش آن را با هیچ یک از کارهای پیشگیرانه مانع شد ، عاشق هم با الگوبرداری از چنین رفتارهای غیرمحتاطانه‌ای برای آرام کردن آشفتگی‌های ذهنش و دلشوره های وجودش دائم در پی راهی است که به معشوق نزدیک‌تر شود و در کنار او باشد.

 ادموند هم با اینکه قول داده بود در محیط دانشگاه و کار از ملاقاتهای پی در پی و گفتگو درباره پروژه‌ای که قراراست انجام دهند ، دوری و اجتناب کند ولی دلش آرام و قرار نداشت و دلیل آن را خودش هم نمی‌دانست. از غیبت آرتور استفاده و بهانه‌ای برای خود پیدا کرد و به سمت دانشکده ویلکینز راهی شد. تا آنجا را با گام‌های بلند و سریع ‌پیمود اما وقتی به درب دانشکده رسید از کارش پشیمان شد، گویی عقلش تازه فرمان قلبش را در دست گرفته و به او نهیب می‌زد که نباید اینجا می‌آمدی.

 بین عقل و احساسش جنگ سختی در گرفته بود که با شنیدن صدای آشنایی ایستاد. ملیکا پشت سرش بود ، با دست پاچگی لبخندی زد و در دل خود را سرزنش می‌کرد که چرا چنین بی احتیاطی انجام داده است.

- انتظار نداشتم شما رو اینجا ببینم جناب پارکر!
- بله می‌دونم نباید میومدم اما دیدم چند روز گذشت و از شما خبری نشد برای همین...

#رمان_مهدوی ۱۹



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 18

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:53 ب.ظ - چهارشنبه 29 شهریور 1396

از ملیکا باز هم خبری نبود و تماسی با هم نداشتند و همین موضوع التهاب درونی او را بیشتر می‌کرد. گرچه سعی می‌کرد آرام باشد و روی کار متمرکز شود اما با کوچک‌ترین مسئله‌ای ذهنش به سمت او می‌رفت و در قلبش شعف و شادمانی وصف‌نشدنی احساس می‌کرد.

 ساعت از ۱۰ گذشته بود و ادموند تقریباً همه‌کارهای روزانه‌اش را انجام داده و خودش را با کتابی سرگرم کرده بود اما فکرش جای دیگری سیر و سیاحت می کرد. آرتور دستی بر شانه ادموند گذاشت و فنجان قهوه را جلوی صورتش گرفت و با لبخند به او نگاه کرد.

- چرا منو این‌طوری نگاه می‌کنی؟ منظورت از این لبخند مرموز چیه آرتور؟
- اینکه خودت نمی‌دونی عاشقی ولی خب تفاوتی در اصل قضیه نداره!

- چی؟! حالت خوبه؟ باز برای اینکه حوصله‌ات سر نره دنبال دست انداختن احساسات من هستی؟
- آره حالم خوبه، این بار باهات شوخی نمی کنم، بلکه به حرفم مطمئنم جناب پارکر کوچک.

- خب؟!
- خب نداره، همین‌که بهت گفتم، تو عاشق شدی بچه جان! خودت نمی‌فهمی یا شایدم غرورت اجازه نمیده باور کنی ولی هستی.
- بیا با هم معادله چند مجهولی رو حل کنیم! اول باید چیزی یا کسی برای عاشق شدن وجود داشته باشه، بعد من اعتراف ‌کنم که عاشق شدم یا نه.

#رمان_مهدوی ۱۸



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 17

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:36 ب.ظ - دوشنبه 27 شهریور 1396

در قسمت ۱۰ چه گذشت؟

ملیکا دختری با بیست‌وهفت سال سن بود که بسیار با طراوت تر و شاداب‌تر از دختران همسن خود به نظر می‌رسید، رنگ پوست نه‌چندان روشن و چشمان تیره‌اش نشان از نژاد ایرانی‌اش داشت که بر جذابیت و ملاحت زنانه‌اش افزوده بود و هر زمانی که ادموند صورت او را در نظرش مجسم می‌کرد بیشتر مطمئن می‌شد این دختر همان کسی است که در خواب‌هایش ‌دیده است. در دل افسوس می‌خورد؛ ای‌کاش به‌جای آن چند ماهی از عمرش را که با دختر سبک‌سری مثل الیزابت هدر داده بود، برای پیدا کردن همسری با حداقل شباهت‌ها به ملیکا بیشتر وقت گذاشته بود. این‌قدر غرق در افکارش بود که اصلاً متوجه نشد جلوی درب منزل ایستاده است!

 روز چهارشنبه ۲۴ ژانویه ادموند در محل کارش حاضر بود. چند روزی می‌شد که برای رسیدن به هدفش و همکاری با ملیکا برنامه‌ریزی‌های لازم را انجام داده بود، مدارک را کم‌کم از دسترس خارج و قبل از آن در چند جای مختلف از آن‌ها رونوشت تهیه‌کرده و در مکان‌های مطمئنی ذخیره کرده بود. از ملیکا باز هم خبری نبود و تماسی با هم نداشتند و همین موضوع التهاب درونی او را بیشتر می‌کرد. گرچه سعی می‌کرد آرام باشد و روی کار متمرکز شود اما با کوچک‌ترین مسئله‌ای ذهنش به سمت او می‌رفت و در قلبش شعف و شادمانی وصف‌نشدنی احساس می‌کرد.

#رمان_مهدوی ۱۷



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 16

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:58 ب.ظ - یکشنبه 19 شهریور 1396

در قسمت ۳ چه گذشت؟

قدم زنان و در حال گفتگو از کلیسا بیرون می آمدند که در همین زمان خودرویی از کنار آنها عبور می‌کرد. ناخودآگاه نظر ادموند را به خود جلب کرد و به نظرش آشنا ‌آمد. همین که نگاهش با نگاه دختری که در کنار راننده نشسته بود تلاقی کرد، رنگ از رویش پرید، مانند مرده‌ای بی‌حرکت ایستاده بود. این اتفاق از نگاه تیز بین پدر فیلیپ پنهان نماند. با وجود اینکه آن خودرو در حال عبور بود ، ادموند همچنان حیران و آشفته ایستاده بود و دور شدن آن را نظاره می‌کرد ، توان تصمیم‌گیری نداشت. پدر فیلیپ صدایش زد : اِد ، پسرم ، حالت خوبه؟

 و او بعد از لحظه‌ای جواب داد: بله خوبم، خیلی متأسفم که رشته کلامتون رو پاره کردم.

- نیازی به تأسف نیست! بعضی چیزها کار دل است نه عقل و از عهده ما خارجه که درصدد مقابله با آن باشیم.

- نه پدر ، اینطور نیست ، فکر کنم سوءتفاهم شده!
پدر با لبخند سری تکان داد و گفت: سوء تفاهم در چی؟! در حال وروز  الان تو که به وضوح رنگت پریده؟

ادموند هرچه تلاش کرد نتوانست او را متقاعد کند اما زمان خداحافظی پدر فیلیپ نیم نگاهی به او انداخت و گفت: آن‌ها را می‌شناسی؟

- نه نمی‌شناسم ؛ و آنچنان این جمله را با صداقت بیان کرد که پدر در آن تردیدی نکرد.

- شاید این همان راه جدید باشد پسرم. موفق باشی و خدا نگهدار.
- خدا نگهدار پدر........

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۶


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 15

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:07 ب.ظ - چهارشنبه 15 شهریور 1396

در قسمت ۲ چه گذشت؟

پرستار چشم غرّه‌ای به او رفت و برای نشان دادن حسن نیتش کیف همراه دختر را در حضور آن دو مرد باز و کارت شناسایی او را پیدا کرد؛ ملیکا حسینی. قلب ادموند با شنیدن این نام فرو ریخت. رنگ صورتش سرخ شده بود و احساس گُر گرفتگی داشت، انگار از شدت هیجان در حال خفه شدن بود، ناخودآگاه روی صندلی کنار دیوار نشست و یقه لباسش را چنگ زد، شاید بتواند هوای بیشتری را ببلعد. آرتور هم به او ملحق شد و آهسته در گوشش گفت: اِد، تو چته؟ چرا امروز اینجوری شدی؟!

- هیچی! چیزی نیست.
- فکر کردی من احمقم؟! برای چی تو پارکینگ زُل زده بودی به دختره و چشم ازش بر نمی‌داشتی؟! نکنه می‌شناسیش؟

- نه آرتور، نه! معلومه که نمی‌شناسمش، من فقط شوکه شده بودم، همین!
- به نظرت من باید حرفت رو باور کنم؟! میگم عکس دختر رو دیدی؟! تو کارت شناساییش! خیلی زیباست، از اون دسته دخترهای شرقی خاورمیانه! نمی دونم، شاید عرب باشه اما نه! فکر کنم نوشته بود ایران! ولی هر چی هست زیباست.
ادموند بدون اینکه نگاهش را از زمین بردارد جواب داد: بله خیلی زیباست، نیازی نیست که این رو از روی عکسش بفهمم!

 و سرش را در میان دستهایش گرفت و با صدایی گرفته گفت: اما من تا حالا تو دانشگاه ندیده بودمش، اینجوری که معلومه جزء دانشجویان رشته مطالعات تاریخی باید باشه، پس حتماً تو دانشکده حقوق هم رفت و آمد داشته ولی چرا من تا حالا متوجه حضورش نشدم؟!
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۵



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 14

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:19 ب.ظ - دوشنبه 13 شهریور 1396

......ادامه از شماره قبل

 حدود هشت ماهی می‌شد که با دختری به نام الیزابت پنکس آشنا شده و نامزد کرده بود. از دانشجویان زیست‌شناسی‌ترم آخر کارشناسی، حدوداً ۲۵ ساله، کمی دیرتر از حد معمول وارد دانشگاه شده و  در نوع خودش دختر زیبایی بود! صورتش کشیده و کمی رنگ‌پریده، موهای بلوند تابدار، چشم‌های درشت و براق اما رنگ آن‌ها به تبعیت از نژاد اروپایی‌اش آن‌قدر روشن بود که گاهی قابل ‌تشخیص نبود، جزء آن دسته از دختران امروزی به‌حساب می‌آمد که با پرداختن اغراق‌آمیز به جنبه‌های ظاهری خود مرکز توجه قرار می‌گیرند. البته زمانی که با ادموند آشنا شده بود، دختر معقول و تیزهوشی به نظر می‌رسید و همین امر سبب شده بود که بعد از چند جلسه صحبت و معارفه معمولی برای نامزدی اقدام کنند اما ازدواج را به بعد از فارغ‌التحصیلی ادموند موکول کردند ولی هرچه این رابطه کهنه‌تر می‌شد، کمتر احساس خوشایندی داشت و بیشتر در لاک تنهایی فرو می‌رفت.
الیزابت دختر شوخ‌طبع و بذله‌گویی بود که کم‌کم بخش خجالت و حیا را از شخصیت خویش حذف کرده و تبدیل به فرد سبک‌سری شده بود که این مورد ادموند را بسیار آزار می‌داد. رفتارهای وقیحانه و آزاردهنده‌ای با دیگران داشت که احساسات او را به سخره می‌گرفت، اما درنهایت قلب مهربان ادموند نگران این بود که با اعلام جدایی و پایان ارتباط نه‌چندان طولانی‌مدت باعث دل‌شکستگی و سرخوردگی الیزابت شده و همچنین پدر و مادرش از او ناامید شوندزیرا آن‌ها فکر می‌کردند او دچار یک نوع وسواس فکری در انتخاب همسر است و درنهایت تجرّد را پیشه خواهد کرد اما در واقعیت این‌گونه نبود و حالا بعد از گذشت این مدت تازه فهمیده بود که چقدر در انتخاب همسر آینده‌اش دچار اشتباه و پیش‌داوری شده است، در نتیجه غم بزرگی سراسر وجودش را فراگرفت.

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۴


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 13

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:33 ب.ظ - شنبه 11 شهریور 1396

در قسمت ۱ چه گذشت؟

ادموند پارکر جوانی سی‌ساله بود،‌ اصالتا روستازاده‌ای که به‌دوراز هیاهوی شهرهای بزرگ در دهکده‌ای کوچک به نام وینچ فیلد از توابع همپشایر در جنوب شرق انگلستان، مکانی آرام و دنج با جمعیتی حدود شش‌صد نفر به دنیا آمده بود. ادموند گرچه زاده روستا بود اما از لحاظ تربیت و جایگاه اجتماعی بی شک بسیار بالاتر و پخته‌تر از جوانان امروزی بزرگ‌ شده در شهرها بود.

 پدرش ویلیام پارکر از مردان سرشناس و اصیل، یک عمارت بزرگ به نام خانوادگی شان (عمارت پارکر) و تعداد زیادی زمین کشاورزی در آن حوالی داشت که در نوع خود جزء خانواده‌های بسیار ثروتمند و با نفوذ انگلستان به‌حساب می‌آمد اما این رفاه و ثروت باعث نمی‌شد که در زندگی به‌دور از انصاف و عدالت با زیردستان خود رفتار کند.

 ویلیام خیلی زود پدر شده بود، در سن ۱۸ سالگی عاشق یکی از نوادگان مؤسس مدرسه قدیمی دهکده، ماری برگز شد، مدرسه‌ای که در سال ۱۸۶۰ توسط ویلیام برگز تأسیس گردیده بود و چون هر دو خانواده جزء خانواده‌های خوش‌نام و با اصالت منطقه بودند و از صمیم قلب رضایت به این وصلت داشتند، این دو جوان خیلی زود باهم ازدواجکردند. ثمره این ازدواج در فاصله‌ای حدود یک سال بعد یعنی سال ۱۹۸۲ به دنیا آمد، ادموند پارکر.

 دوران بارداری و زایمان برای مادر ادموند به دلیل سن کم و ضعف بدنی زیاد به‌سختی طی شد. پزشک بارداری مجدد را برای او قدغن و اعلام کرده بود که در صورت توجه نکردن به توصیه‌هایش ممکن است جان مادر و جنین هر دو به خطر بیفتد. ویلیام که حتی تصور یک‌لحظه زندگی بدون همسرش را نداشت، این توصیه را جدی گرفت و هرگز حتی به فرزند دیگری فکر هم نکرد.....
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۳




✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 12

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:56 ب.ظ - چهارشنبه 8 شهریور 1396

  در قسمت ۴ چه گذشت؟

ادموند هم که چاره ای جز تسلیم در برابر خواسته آن‌ها نمیدید، این چنین شروع کرد: فقط یک ماه اول نامزدی باهاش حس خوبی داشتم، انگار هرچه زمان پیش می‌رفت نقابی که به چهره زده بود بیشتر کنار می‌رفت. اوایل فکر می‌کردم من خیلی وسواس دارم و باید راحت‌تر با بعضی چیزها در جامعه کنار بیام؛ اما رفتارش از حد تحمل من خارج‌ شده بود. من رو متهم می‌کرد که رفتار و افکار قرون ‌وسطایی دارم و این روزها دیگه کسی مثل من مُتحجِّر زندگی نمیکنه. بی‌بند و باری های اخلاقیش رو پشت توهین به اعتقادات دینی من پنهان می‌کرد تا منو بشکنه و به هدفش برسه. وقتی بحث به اینجا رسید ادموند از عصبانیت قرمز شده بود و به وضوح می‌لرزید.

- رفتار زننده‌ای در دانشگاه و مکانهای رسمی و غیررسمی داشت،کافی بود به یه مهمونی دعوت بشیم تا در کنارش کل اعتبار خانوادگیم زیر سوال بره، با سر و وضع نامناسبی لباس می‌پوشید و قوانین رو زیر پا میذاشت، من چند بار سعی کردم با مهربونی توضیح بدم که رفتارش مناسب نیست ولی باز هم منو مسخره کرد. چند هفته پیش با آرتور، الیزا رو تو محوطه دانشکده با یه پسری دیدیم که... حرفش رو قطع کرد و ساکت شد، پدر و مادرش فهمیدند که تعریف کردن جزئیات آن اتفاق مثل بیماری جذام در حال خوردن روح و روان پسر عزیزشان است، پدر دستشو روی دستان ادموند گذاشت تا به او بفهماند که اجازه دارد از این قسمت گذر کند.....

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۲



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 11

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:55 ب.ظ - چهارشنبه 8 شهریور 1396

چند لحظه‌ای به این منوال گذشت تا اینکه ملیکا با تعجب پرسید: آقای پارکر، حالتون خوب نیست؟! به نظر میاد رنگتون خیلی پریده. اگه بد موقع مزاحم شدم می‌تونم برم یه وقت دیگه بیام!

- اوه، نه خوبم، متأسفم اگه با رفتارم بیخودی نگرانتون کردم.
- نه اصلاً! فقط احساس کردم چندان سرحال نیستید.

- من فقط یه کم سردرد دارم. خب بفرمایید بنشینید. چطور می‌تونم کمکتون کنم؟ و درحالی‌که سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند، پشت میزش قرار گرفت و صندلی روبروی آن را به ملیکا نشان داد.
- بله. ممنونم. خب برای اینکه زیاد مزاحم وقت شما نباشم میرم سر اصل مطلب.

- صبر کنید. اول یه سؤالی دارم اگه حمل بر بی‌ادبی من نباشه! شما اون روز تو پارکینگ این ساختمون چی کار می‌کردید؟ تا جایی که من فهمیدم شما دانشجوی رشته مطالعات تاریخی هستید و باید در دانشکده ویلکینز در خیابون گاور مشغول به تحصیل باشید! علاوه بر اینکه اینجا بیشتر ساختمان اداری و حقوقیه، دانشجوها کمتر به اینجا میان.

 ملیکا بدون مکث و قاطعانه پاسخ داد: اومده بودم شما رو ببینم. دقیقاً به همون دلیلی که الآن اینجا هستم.
تعجب ادموند بیشتر شد، در دل با خودش تکرار می‌کرد؛ خدایا چه چیزی برای من در حال رخ دادن است؟! سرنوشت مرا به کجا خواهد برد؟ (ادامه دارد...)

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۱۱



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 10

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:48 ب.ظ - شنبه 4 شهریور 1396

ادموند طبق عادت همیشگی از کلیسا تا منزل را پیاده‌روی و درعین‌حال به ماجراهای پشت سر گذاشته‌شده فکر می‌کرد. او با هر قدمی که برمی‌داشت رفتار و منش ملیکا را برای خود تجزیه ‌و تحلیل می‌کرد. ازنظر او ملیکا دختری بود که در جامعه امروزی به‌سختی می‌توانست نظیرش را پیدا کند. دختری با حجب و حیای ذاتی و اصیلی که در دختران غربی هرگز ندیده بود. ظرافت‌های رفتاری به ‌دور از دلبری‌های ابتذال گونه و هوس پرانی‌های زنان و دختران جامعه‌اش که این خود می‌توانست ابزار بسیار قدرتمندی برای جلب نظر مردان با اصالت باشد.

 ملیکا از ادبیات متین و حساب‌شده‌ای در گفتارش استفاده می‌کرد که بر جذابیت‌ها و ویژگی‌های ظریف زنانه‌اش می‌افزود. حجاب و پوشش ساده او بی آن که نیاز به خودنمایی داشته باشد ، گوشه‌ای از ذکاوت و تیزهوشی او را در مقایسه با دیگر زنان و دختران اطراف ادموند نمایان می‌کرد که با وجود این پنهان‌سازی و اجتناب از دلبری با ابزار زیبایی و ویژگی‌های زنانه ، دریچه‌ای از نگاه‌های محترمانه را به‌سوی او بازکرده و شاید هر انسان آزاده و متفکری در دل او را تحسین می‌کرد.... (ادامه دارد...)



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 9

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:15 ب.ظ - چهارشنبه 1 شهریور 1396

دو هفته ای از آمدن ملیکا میگذشت ولی هنوز از او خبری نشده بود. ادموند در التهاب عجیبی به سر می‌برد. چند روزی می‌شد که تصمیمش را گرفته و منتظر بود تا قاطعانه به پیشنهاد او جواب مثبت دهد. از مرگ عادل چند روزی می‌گذشت. بسته‌ ارسال شده برای ادموند شامل تمام مدارکی بود که عادل در طول این مدت بر علیه جریان پشت پرده ضد اسلام در دانشگاه جمع آوری کرده و قصد افشاگری داشت که همین امر باعث شده بود تا او را کشته و به نحوی صحنه سازی کنند که خودکشی به نظر برسد. زمانی که او بسته بینام و نشان را باز می‌کرد هیچ‌گاه این فکر به ذهنش خطور نمی‌کرد که ممکن است از طرف عادل شارما چیزی برای او فرستاده شده باشد.

 آن‌ها حتی فرصت صحبت کردن معمولی هم با یکدیگر پیدا نکرده بودند ، چه برسد به اینکه تمام مدارک جمع آوری شده عادل اکنون در دست او باشد! با توجه به اینکه عادل فهمیده بود تشکیلات پشت پرده قصد جانش را دارد ، عمل زیرکانه‌ای انجام داده بود. اگر مدارک به دست آن‌ها می‌افتاد نه تنها جان سالم بدر نمی‌برد. بلکه تمام زحمت‌هایش هم بر باد می‌رفت، علاوه براین زندگی‌اش را برای هیچ از دست می‌داد؛ بنابراین تمام سعی خود را کرده بود قبل از اینکه کشته شود و این مدارک به دست دشمنانش بیفتد ، آن‌ها را به کسی بسپارد که احساس می‌کرد شایستگی دفاع از حق و حقیقت را دارد. (ادامه دارد...)

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۹



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 8

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:36 ب.ظ - دوشنبه 30 مرداد 1396

آرتور در حال قهقهه زدن بود که کسی به در اتاق زد. نیم‌نگاهی گذرا به هم انداختند و یک‌صدا اجازه ورود دادند اما به‌محض وارد شدن شخص ، ادموند از جا پرید. وعده محقق شده و ملیکا حسینی ، دختر محجبه و مسلمان دانشگاه برای دیدار او آمده بود. هر دو نفر تا حدودی دست‌پاچه شدند چون با وجود اینکه انتظار آمدن او را می‌کشیدند چند لحظه‌ای را به‌غفلت گذرانده بودند.

 با لهجه خاصی که کاملاً نشان میداد خارجی است پرسید : آقای ادموند پارکر ! قبل از هر چیز می‌خوام مراتب سپاسگزاری صمیمانه خودم رو بابت نجات جونم بهتون اعلام کنم، من زندگیم رو مدیون شما و دوستتون هستم و دوم اینکه باید باهاتون خصوصی در مورد موضوع مهمی صحبت کنم ؛ و نگاهش را از او برداشت.

 از حرکات و رفتار ملیکا هم میشد فهمید که دست‌پاچه و نگران است اما خیلی زود ظاهرش را حفظ کرد. آرتور هم متوجه شد که باید زودتر اتاق را ترک کند ، بعد از کمی من‌من کردن گفت : یه پروژه‌ای هست که باید برم کتابخانه مرکزی دانشگاه ، بهتره من زودتر برم ، پس فعلاً تنهاتون میذارم. (ادامه دارد...)
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 7

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:31 ب.ظ - شنبه 28 مرداد 1396

در طول پرواز آرتور دائم در فکر خوش‌گذرانی و شب‌نشینی‌های طولانی در هامبورگ ، مشغول رؤیاپردازی بود و از همه نقشه‌هایش برای ادموند صحبت می‌کرد. برخلاف ادموند که تمایلی به این قبیل نشست و برخاست‌های مبتذل نداشت و برایش جذاب نبود فقط با لبخند به صحبت‌های او در ظاهر گوش می‌کرد اما در باطن با افکار خودش درگیر بود. بعد از مدتی که از پرچانگی‌های آرتور گذشت ، ادموند گفت :

 آرتورِ عزیزم ، بهتر نیست به‌جای اینکه همش در فکر گشت‌وگذار و انتخاب باشگاه‌های معروف برای خوش‌گذرانی باشی ، یه کم به این فکر کنی که چطوری قراره از این دختر حرف بکشیم ؟! آرتور با دلخوری نگاهی به دوستش انداخت و گفت : یعنی از تو ضد حال تر آدم ندیدم! خب بگو ببینم مشکلت چیه ؟! من اون روز به تو گفتم حرف کشیدن از دختره رو بذار به عهده من ، دیگه چرا این‌قدر حرف بیخود می‌زنی ، ضد حال؟

- اِ...! این چه حرفیه ؟! خب ما اومدیم این سفر تا پسرعمه لوگان رو پیدا کنیم ، ولی تو همش داری برای کارهای غیر ضروری برنامه‌ریزی می‌کنی!
- خب تو احمقی دیگه ، این چیزها رو نمی‌فهمی. همش سرت تو کار و کتابه ، به هیچ‌چیز دیگه هم فکر نمی‌کنی ، زندگی رو عشق است ، آدم مگه چند سال زنده است ؟! باید بهت تو این دنیا خوش بگذره!
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 6

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:03 ب.ظ - چهارشنبه 25 مرداد 1396

...فِریا باحالتی ملتمسانه به ادموند گفت: خواهش میکنم پیداش کن تا دیر نشده پیداش کن و نذار اونجا بمیره.

- عمه جان ، از دست من چه کاری برمیاد؟! من که اصلاً نمیدونم اون به کدوم یکی از این گروه‌های افراطی پیوسته که ردی ازش بتونم دنبال کنم! متأسفم اما واقعاً شانس پیدا کردنش کم و تقریباً غیرممکنه.

- شاید به کمک آرتور و سازمان امنیت بشه ردی ازش پیدا کرد! ویلیام درحالیکه این جملات را میگفت وارد اتاق شد ، در جریان همه ماجرا واقع ‌شده بود.

- اما سازمان امنیت به این راحتی با ما همکاری نمی‌کنه ، پدر! مگر اینکه شما تصمیم گرفته باشید از نفوذ سناتور سایمون کمک بگیرید.

- به نظر تو اشکالی داره؟! پدر با نگاهی پرسشگرانه سرخود را به سمت او برگرداند و ادامه داد: تنها کسی که می‌تونه از نفوذش استفاده کنه تا شاید بتونیم ردی از لوگان بگیریم فقط سایمونه! چون درنهایت حتی اقدام از طریق اسکاتلندیارد و پلیس بین‌الملل باز هم به سازمان امینت ملی ختم میشه که سد بزرگی خواهد بود...
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذابی از این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۶




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 5

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:38 ب.ظ - دوشنبه 23 مرداد 1396

....در یکی از روزها ، از صبح زود بعد از صرف صبحانه به کتابخانه پناه برده و سراغ یکی از انجیل‌های چهارگانه رفته بود ، در آنجا به آیه ‌ای رسید که برایش بسیار جالب بود ؛ «زلزله‌های عظیم در جای‌ها و قحطی‌ها و وَباها پدید می‌آید و چیزهای هولناک و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد... اورشلیم پایمال خواهد شد تا زمان‌های امت‌ها به انجام رسد و در آفتاب و ماه و ستارگان علامات خواهد بود و بر زمین تنگی و حیرت برای امت‌ها روی خواهد نمود...»،

 «دل‌های مردمان ضعف خواهد کرد از خوف و انتظار آن وقایعی که بر ربع مسکون ظاهر میشود و آنگاه پسر انسان را خواهند دید که بر ابری سوار شده با قوت و جلال عظیم می‌آید»

 هر کلمه‌ای که جلو می‌رفت لحظه ‌به ‌لحظه آن خواب برایش زنده میشد ، چطور ممکن بود؟ این جملات از چه زمانی صحبت میکرد که اینقدر به خواب‌های او نزدیک بود! چرا ادموند این وقایع را در خواب میدید؟ از تعجب مات و مبهوت بود که پدرش وارد شد.

- ادموند ، تو هنوز اینجایی؟
- بله پدر ، با من کاری دارید؟!
- خب کار خاصی که نه پسرم! فقط اگه یادت باشه مادرت از دخترعمه فِریا دعوت کرده که برای تعطیلات پیش ما بیاد اما چون این چند روز برف زیادی باریده ، سفرش به تأخیر افتاده و همین‌الان رسیده ، بهتره هر چه زودتر کارتو اینجا تموم کنی و بِری پیشش....
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذابی از این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۵




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : علائم ظهور , رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 4

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:19 ب.ظ - چهارشنبه 18 مرداد 1396

...آن شب بالای پل لندن تصمیم مهمی گرفت و باعجله خود را به خانه رساند. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت و وقتی وارد آپارتمانش شد به سمت اتاق کارش دوید ، پشت میز نشست و نامه‌ای نوشت:

 «الیزابت عزیز ؛ وقتی این نامه را میخوانی بین من و شما همه چیز تمام‌شده. تا آنجا که من متوجه شدم شما هم قلباً تمایلی به ادامه این رابطه ندارید ، پس بهتر است هر چه زودتر راه زندگی را از هم جدا کرده و بیشتر از این مانع پیشرفت یکدیگر نشویم. دوران خوش باهم بودنمان خیلی خیلی کوتاه و زودگذر بود. شاید از ابتدا برای با هم بودن عجله کردیم و بدون آشنایی کافی همدیگر رو پذیرفتیم درحالیکه فرسنگها بینمان فاصله بود.

 حلقه نامزدیِمان را به نشانه پایان روابط همراه نامه پس میفرستم در ضمن به بازگرداندن پول‌هایی که به عنوان قرض از من گرفتید ، نیازی نیست. پس نگران بِدهیتان نباشید. برایت آرزوی زندگی خوبی دارم»...
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با ادموند همراه باشید تا ابعاد جدید و جذابی از این زندگی عجیب روشن‌ شود...




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 2

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:52 ب.ظ - جمعه 6 مرداد 1396

حس سرخوردگی و طرد شدگی فزاینده ای در ادموند شکل گرفته بود ، خشمی سرکوب شده که قلبش را سوراخ و او را از هر حسی خالی میکرد، اما با این حال تلاش می کرد بر خود مسلط باشد. هر دو نفر غرق در افکار خود وارد پارکینگ شدند، ادموند عصبانیتش را  فرو میخورد اما احساس میکرد قلب و مغزش در حال ترکیدن است. از خودش عصبانی بود نه هیچ کس دیگری، شاید دچار غرور شده و این عذابی که میکشید نتیجه گناه  خودش بود...

 آرتور در حال سوار شدن به ماشین بود که یک دفعه فریاد زد: یا عیسی مسیح، اونجا چه خبره؟! نگاه کن اِد! بی اختیار از ماشین پیاده شدند و با سرعت برق آسایی خود را به آنجا رساندند. تعدادی از دانشجویان پسر به یک دختر جوان محجبه حمله ور شده و او را کتک میزدند. برای چند لحظه همگی ساکت شدند، آنها وکلای جوان و زبردست دانشگاه را شناخته و از عواقب کارشان تازه وحشت زده شدند.

 بدون اینکه حرفی رد و بدل شود مهاجمین پا به فرار گذاشتند، ادموند که تا آن لحظه هنوز بر حال و روز خودش مسلط نشده بود، در حالیکه آرتور سعی داشت به دختر کمک و او را از روی زمین بلند کند به ادموند نهیب زد ؛ اِد ، بیا کمک... و ماجرا برای ادموند تازه شروع شد، زیرا به محض اینکه چشمش به آن دختر افتاد، قلبش از جا کنده شد. رشته افکارش با صدای فریاد آرتور پاره شد؛ اِد! تو چه مرگت شده؟! چرا خشکت زده ؟!! این بدبخت داره می میره، بیا کمک کن لعنتی. ادموند همچنان بی حرکت ایستاده بود و به آن دختر چشم دوخته بود....

#رمان_مهدوی ۲




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی ، قسمت 1

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:35 ب.ظ - جمعه 6 مرداد 1396

باد نسبتا شدیدی از یک ساعت قبل شروع به وزیدن کرده بود، زوزه وحشتناک باد در فضای سرد و خاموش آنجا طنین می افکند، خود را در جاده ای تاریک و وحشتناک تنها میدید، گویی گم شده بود...

 از کناره های این جاده بی انتها که چشم به سختی قادر به تشخیص آن بود، بوی خون به مشام میرسید، چشمانش را دائم باز و بسته میکرد، شاید بتواند چیزی ببیند. اشکهایش بی اختیار جاری بود و احساس میکرد کالبُدش ظرفیت این همه مصیبت را ندارد، به دنبال کسی سرگردان در میان تاریکی پیش می رفت.

 کنار یکی از جنازه ها بی اختیار زانو زد، سعی می کرد خونهای روی صورت او را پاک کند اما دستهایش یخ زده بود، دلش گواهی میداد که خودش است، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند. صدای هق هق گریه اش سکوت مرگبار آنجا را میشکست ، اسمی را فریاد می زد که برای خودش هم تا آن لحظه آشنا نبود. در حالت در ماندگی و بی پناهی بر زمین سرد و نمناک  زانو زده بود که شعاع نوری از دور دستها تابیدن گرفت.

 ترسیده بود، اما ترسی همراه با بُهت و حیرت! خداوند و عیسی مسیح را زیر لب صدا میزد، نفسهایش به شماره افتاده بود، لحظه ای بعد متوجه شد که دستی به طرفش دراز شده، همان مرد نورانی، با خودش گفت: یعنی او عیسی مسیح است؟ محبت و اطمینان عظیمی در دلش نسبت به آن مرد احساس کرد، ناخودآگاه دستش را دراز کرد... و با صدای بر هم خوردن درب های پنجره از خواب پرید...

#رمان_مهدوی ۱




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

آخرین مطالب

» وظایف منتظران ، " دعوت کردنِ مردم به امام زمان و شناساندنِ حضرت " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» دلمُرده ایم و یاد تو جان می‌دهد به ما... ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " آمادگی پذیرش حکومت جهانی حضرت " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " منتظرانی که مردود شدند " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» کلام استاد : ایامی که انسان پالایش می شود ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» مادرِ شهید بود ؛ شهیدِ مفقودالاثر. ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " ظهور یعنی پایان این دنیا؟ " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» خوش آن عیدی که با دلدار باشیم ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " عیسی هم مُبلّغ اسلام است " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " عجله نکردن برای رسیدن زمان ظهور " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " این نور سایه ندارد... " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» خدایا! ما روی تو حساب کرده‌ایم. ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " کاش نومه را می‌شناختیم! " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " اطاعت پذیری " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۳ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۲ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۱ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " کهکشانی در دستش ، اما ترسان و پنهان " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " اندوهگین بودنِ مومن در فراق امام " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " نعمت پنهان... " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " زینتِ صاحب الزمان باشیم " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» " با آه و ناله باید گفت او... " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» مثل یتیم کوفه ، خرابه‌نشین شدم ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " شناخت علائم ظهور " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " با وَرَع بودن " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» تا یک قدمی ظهور ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» بنی اسرائیل در یک قدمی فتح قدس بودند ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» ارض مقدس - قسمت ششم و پایانی ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» نوبهارا! دل پرخون چمن را دریاب / روزه‌داران فلسطین و یمن را دریاب ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» ارض مقدس - قسمت پنجم ( جمعه 2 خرداد 1399 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic