امام سجاد علیه السلام می‌ فرمایند : « نحن ابواب الله و نحن صراط المستقیم »

ادامه ی رمان - قسمت 70

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:30 ق.ظ - پنجشنبه 11 مرداد 1397

مادر دست پسرش را که در نزدیکی اش ایستاده بود ، در دست گرفت و ادموند بی اختیار کنار او نشست. ویلیام که احساس کرد پسرش نسبت به چند ساعت قبل آرامتر شده و آمادگی بیشتری برای شنیدن مسائل پیدا کرده است ، در نزدیکی آنها کنار شومینه ایستاد و ادامه داد :

  وقتی تو اینجا رو ترک کنی و اون آدمهای شرور بفهمند که تو برای همیشه رفتی ، به ‌احتمال‌ زیاد در صدد مصادره اموال تو بر می آیند ، پس تنها راه حل منطقی که به ذهن ما میرسید این بود که مقداری از اموال رو به پول تبدیل کنیم و در جایی که ممکنه برات سپرده گذاری کنیم...

  کمی مکث کرد و ادامه داد : از فروش اون دو تا زمین به آقای فَنتورپ ، پول زیادی نصیبمون نشد چون دارایی تو در حالت عادی خیلی بیشتر از اینها میتوانست باشد! با هم‌فکری آرتور ، به این نتیجه رسیدیم که با یک وکالت تام ، من به‌عنوان پدرت درجایی خارج از انگلستان پول‌ ها رو سپرده‌ گذاری کنم تا هر وقت خواستی بتونی ازش استفاده کنی بدون اینکه امکان توقیف اموال و سپرده هات وجود داشته باشه. برای همین بدون اینکه حساسیتی پیش بیاد به یکی از کشورهای عربی در همسایگی ایران سفر کردیم. تو تحقیقاتمون متوجه شدیم در دُبی ایرانی‌ های زیادی ساکن هستند که میشه از اطلاعاتشون استفاده کرد.

#رمان_مهدوی ۷۰

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 68

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:16 ب.ظ - دوشنبه 17 اردیبهشت 1397

ادموند اسبش را در همان حوالی رها کرد و زیر بزرگ‌ترین درخت کنار دریاچه نشست، همان‌جا که با ملیکا بارها در کنار هم نشسته بودند. قلبش تاریک شده بود، نمی‌توانست دیگران را ببخشد. غرورش جریحه‌دار و احساسش گویی زیر سُم اسبانِ در حال تاخت‌وتاز له‌شده بود. سرش را به تنه درخت تکیه داد و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد حضور یک نفر را در نزدیکی خودش احساس کرد، به‌سرعت چشم‌هایش را گشود و نیم خیز شد.

 مردی از اهالی دهکده را کنارش دید که با لبخند مهربانی به او خیره شده است. با تعجب گفت: آقا، اتفاقی افتاده؟ نکنه من ناخواسته حقی رو از شما ضایع کردم؟

- نه قربان اصلاً، شما باید پسر آقای ویلیام پارکر باشید، درسته؟ من خیلی وقته که دلم می‌خواست شما رو ببینم و بابت لطفی که خودتون و پدرتون در حقم کردید ازتون تشکر کنم.

- لطف؟! چه لطفی؟ شما راجع به چی دارید صحبت می‌کنید؟

- در مورد زمینی که پدرتون به من واگذار کرد برای امرارمعاش خانواده‌ام، من به‌سختی می تونستم پولی در بیارم اما از شش ماه پیش تا حالا زندگیمون رونق تازه‌ای گرفته و من این‌ رو مدیون شما و پدرتون هستم.

#رمان_مهدوی ۶۸



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : Main Post ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 67

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:55 ب.ظ - چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397

 ادموند با عصبانیت از جایش بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و زیر لب گفت: زمان مناسبیه که چی پدر؟! لابد شما به این نتیجه رسیدید که من دیگه باید برم. ویلیام نگاهی به ادموند انداخت و سپس به آرتور گفت: به نظرت حالش غیرطبیعی نیست؟! نکنه... هنوز حرفش تمام نشده بود که ادموند با حالت خاصی گفت:

 نه! چرا غیرطبیعی باشه پدرجان؟! همه چی طبیعیه مثل همیشه! همونطور که من همیشه پسر حرف‌گوش‌کن و مؤدبی بودم و شما هم همیشه خیرخواه من بودید بدون اینکه ذره‌ای احساس من برای کسی اهمیت داشته باشه.

 آرتور بلند شد، به سمت او رفت، نگاه سرزنش باری به او انداخت و گفت: داری بی انصافی می‌کنی دوست من، همه ما هر کاری کردیم برای نجات تو بود، هیچ‌کس نمی‌خواست تو رو آزار بده.

- تو چطور تونستی با من چنین کاری بکنی؟! چرا نذاشتی خودم راه نجاتم رو انتخاب کنم؟!

 بی درنگ به پدرش رو کرد و خطاب به او با عصبانیت گفت: شما پدر، شما چرا به من اهمیت ندادید؟! تو این بیست ماه حتی یکی از شماها برای یک‌بار هم از من نپرسید تو با درد و رنجت چطور داری کنار میای؟ دوست داری یه کم‌حرف بزنی تا قلبت سبک بشه؟! همسرم، همون کسی که در لحظه عقد قول داد و قسم خورد که هیچ‌وقت هیچ‌چیزی رو از من پنهان نکنه، چطوری تونست با احساس من بازی کنه؟!

#رمان_مهدوی ۶۷



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 66

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:00 ق.ظ - پنجشنبه 30 فروردین 1397

 سکوت سنگینی در اتاق حاکم شده بود ، ادموند همچنان در سکوت به عکسها خیره مانده بود. ویلیام نزدیک پنجره رفت و آن را گشود تا با ورود هوای تازه به درون اتاق کمی فضای سنگین آنجا را تغییر دهد. همگی حرکات و رفتار ادموند را زیر نظر گرفته بودند ، سکوتش نگران کننده و مرگبار بود.

 ویلیام پیش او برگشت و کنارش نشست ، دستش را روی صورت پسرش گذاشت. اشک‌ های ادموند که آهسته و بی‌ صدا روی دست پدر می‌ چکید ، داغ دل او را بیشتر می‌ کرد. بی‌ آنکه چشم از آن عکس‌ ها بردارد ، از او پرسید : پدر ، وقتی برای اولین بار تونستید فرزندتون رو در آغوش بگیرید ، اونم درست در اولین لحظه‌ ای که پا به این دنیا گذاشت ، چه حالی داشتید؟

 پدر صورت پسرش را در میان دو دست گرفت و گفت : وقتی که نفست به صورتم خورد و تو دست‌ های من گریه کردی ، دنیا مال من بود. هیچ‌ چیزی زیباتر از پدر شدن تو دنیا وجود نداره ، اونم پدر پسری مثل تو.

 ادموند پدر را سخت در آغوش فشرد و بغضش ترکید ، زیر لب با صدایی که به‌ سختی شنیده می‌ شد ، گفت : پس من همه عمرم رو باختم که بعد از یک سال تازه فهمیدم فرزندی دارم و لذت در آغوش کشیدنش در اولین لحظه‌ های زندگی‌ اش رو از دست دادم...

#رمان_مهدوی ۶۶

✅ کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 65

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:31 ق.ظ - پنجشنبه 23 فروردین 1397

 فردا صبح حدود ساعت ۹:۳۰ وقتی که دیگران مشغول صرف صبحانه بودند، راشل هم از راه رسید و شادی و نشاط بیشتری به جمع بخشید. یک ساعت دور هم سر میز صبحانه به گفتگو پیرامون مراسم گذشت و درنهایت ادموند به اصرار با آرتور و راشل همراه شد تا برای هماهنگی با کلیسای دهکده کارهای لازم را انجام دهند و وسیله‌های مورد نیاز را فراهم کنند.

 حدود ساعت ۴ بعدازظهر به خانه بازگشتند، ادموند با عجله به اتاقش رفت. در طول مدت غیبت او، ویلیام به آرتور گفت که بهتر است قضیه را همین امروز با ادموند مطرح کنند و این بار سنگین را از دوش خود بردارند. آرتور هم چاره ای جز موافقت ندید. سرانجام ادموند به جمع آن‌ها پیوست، شادابی خاصی از عبادتش گرفته و پر از انرژی بود اما در چهره دیگران اضطراب زیادی موج می‌زد حتی راشل! و او این مسئله را در همان لحظه اول ورودش احساس کرد، نگاه کنجکاوانه‌ای به تک‌تک آن‌ها انداخت و به پشتی مبل تکیه داد، نفس عمیقی کشید و گفت: تو این مدتی که من نبودم اتفاق خاصی افتاده که شما...

 مکثی کرد و به چهره همگی آن‌ها دقیق شد. حتی اِلنا که مشغول ریختن قهوه و پذیرایی عصرانه بود، سعی می‌کرد نگاهش با نگاه او تلاقی نکند.
ویلیام گلویش را صاف کرد ولی صدایش به‌وضوح می‌لرزید، بااین‌حال گفت: نه پسرم تو این چند دقیقه اتفاقی نیفتاده، نگران نباش.

- پدر! چرا با کلمات بازی می‌کنید؟! منظورم این بود که چه اتفاقی افتاده؟! چرا اینجا همه یه دفعه تغییر کردند؟

#رمان_مهدوی ۶۵

✅ کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 62

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:04 ب.ظ - شنبه 26 اسفند 1396

 ادموند هم که از این‌ همه نشاط و شادی دوستش خوشحال بود، خود را به دست او سپرد و فقط با لبخند به حرفهای او گوش ‌داد. سرانجام به خانه رسیدند و آرتور به‌محض اینکه چشمش به ویلیام و ماری افتاد، ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد. البته کمی از این هیجان زدگی مربوط به اشتباهی بود که سهواً در موقع صحبت کردن با ادموند انجام داده بود و میترسید که دوباره در کوچکترین فرصت پیش آمده، مسئله را پیش بکشد و سؤال پیچش کند. مطمئن بود که از ذهن پویا و نگاه تیزبین او هیچ‌ چیزی دور نمی‌ماند و فراموش نمیشود.

  صحبت‌ های آرتور که تمام شد، ویلیام مانند پدری دلسوز و با مهمان نوازی صمیمانه‌ای گفت: پسرم من واقعاً خوشحالم و بهت از صمیم قلب تبریک میگم. تو میتونی با خیال راحت روی کمک ما حساب کنی. هر کاری از دستمون بربیاد، برات انجام خواهیم داد. اصلاً نگران نباش، مگه نه پسرم؟! و به ادموند نگاه کرد که در این مدت ساکت و به زمین خیره شده بود.

- بله پدر همینطوره، اینجا متعلق به شماست و هر کاری که لازم می دونید من انجام خواهم داد تا هم شما و هم دوستم راضی باشید.

- ممنونم پسرم، از تو انتظار چنین سخاوتی هم می‌رفت و می دونم که تو آرتور رو مثل برادر خودت دوست داری.

#رمان_مهدوی ۶۳

✅ کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 61

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:43 ب.ظ - چهارشنبه 23 اسفند 1396

 آرتور که خوشحالی خاصی در نگاهش موج میزد، وارد خانه شد و با ذوق زدگی فراوان به سمت ادموند آمد، دستش را به‌طرف او دراز کرد و گفت: سلام دوست خوبم، از دیدنت خیلی خوشحالم!

  ادموند لبخند دوستانه ای زد و گفت: سلام آرتور عزیز، بهتره اینقدر شیرین زبونی نکنی، تو از دیدن من واقعاً این‌قدر خوشحالی؟!؛ و هر دو بلند خندیدند. ویلیام و ماری به استقبال او آمده و نگاه معناداری بین آن‌ها رد و بدل شد که از چشمان تیزبین ادموند دور نماند اما مثل همیشه ترجیح داد وانمود کند که متوجه چیزی نشده است!

  ویلیام گفت: بیا پسر، بیا بنشین و بگو چی شده که امروز صبح اول وقت سراغ ما اومدی؟
 
- خب راستش جناب ویلیام یه کم خسته بودم...؛ و باید در مورد موضوعی با ادموند حتماً صحبت می‌کردم، برای همین یکی دو روزی مرخصی گرفتم و خودم رو برای استراحت به منزل شما دعوت کردم.

- کار خیلی خوبی کردی، تو دیگه جزئی از خانواده ما هستی و همیشه از دیدنت خوشحال خواهیم شد.

  ماری، النا را صدا زد و به او گفت که بساط چای را آماده کند. آرتور بی‌قراری مبهمی داشت تا با دوستش تنها شود و بتواند هر چه زودتر خبر مهمی را به او بدهد که به خاطرش تا وینچ فیلد سفرکرده بود.

#رمان_مهدوی ۶۲

✅ کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 60

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:10 ب.ظ - دوشنبه 21 اسفند 1396

صبح جمعه یکی از روزهای بهاری سال ۲۰۱۵، منطقه وینچ فیلد از همیشه سرسبزتر به نظر میرسید. نسیم دل انگیزی وزیدن گرفته بود که روح تازه ای از زندگی را همراه با خود در طبیعت میگستراند. گل‌ها شادابی و نفس روح بخشی به زمین هدیه می‌کردند، گویی که جان دوباره‌ای در آن می‌دمید.

  ادموند پنجره اتاق را بازکرده بود تا هوای تازه‌ای تنفس کند و به زیبایی‌های طبیعت بنگرد. غرق در افکار خودش، گاهی خاطرات بهار دو سال گذشته به ذهنش هجوم می‌آوردند؛ در آن موقع فکر می‌کرد خوشبختی هدیه شده به او همیشگی و جاویدان است و هیچ‌گاه تا لحظه مرگ پایانی برای آن نخواهد بود! گاهی هم آینده را برای خود ترسیم می‌کرد و قلبش به این امید زنده می‌شد.

 در این چند ماه گذشته که مانند چند سال سپری ‌شده بود، او از همیشه کم‌حرف‌تر به نظر می‌رسید. اگر کسی برای اولین بار با او مواجه می‌شد، تصور می‌کرد او یکی از مغرورترین و متکبرترین انسانهایی است که تاکنون دیده است اما بعد از گذشت زمان کوتاهی متوجه می‌شد که در قضاوت دچار اشتباه و پیش‌داوری شده است زیرا او حاضر بود خود را برای کمک به دیگران تا جایی که در توان دارد وقف کند. مردم دهکده وینچ فیلد که با خانواده پارکر آشنایی داشتند ، او را یکی از دوست‌ داشتنی‌ ترین و مهربان‌ ترین انسان‌ های این روزگار به‌ حساب می‌ آوردند. هرکدام از این مردم که به مشکلی برخورد می‌ کرد چه مالی ، چه حقوقی و یا حتی خانوادگی بدون تردید تنها کسی که می‌توانست بدون چشم‌داشتی به آن‌ها کمک کند و درعین‌ حال رازدار باشد ، ادموند بود.

#رمان_مهدوی ۶۱

✅ کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 59

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:39 ب.ظ - دوشنبه 14 اسفند 1396

 آن روز بعد از رفتن مریم و پراکنده شدن اعضای خانواده، مصطفی و محمد بصورت جدی مشغول بررسی مشکلات به وجود آمده شدند و درصدد حل آن‌ها برآمدند؛ محمد جان، بابا، باید با هم یه برنامه ریزی کنیم و به وضع زندگیمون سر و سامونی بدیم. خواهرت نیاز به آرامش داره، امروز قبل از اومدن شماها داشتم با یکی از دوستان قدیمم تو شیراز صحبت میکردم. اگه خدا بخواد تصمیم دارم مادر و خواهرت رو ببرم اون جا ولی اول باید یه خونه تهیه کنیم.

- بابا جون، خونه من متعلق به شماست، چرا میخواهید راه به این دوری برید، همسرم هم از بودن با شما خوشحال میشه.

- می‌دونم پسرم ولی آدم خودش باید یه سری ملاحظات رو به جا بیاره تا هیچ وقت موجب دلخوری نشه. شما باید استقلالتون رو در زندگی حفظ کنید تا بچه های خوبی تربیت کنید و تحویل جامعه بدید. خدا رو شکر منم که اینقدر پول دارم تا از پس هزینه های زندگیمون بر بیام. در ضمن میدونی که دکتر گفته هوای تهران برای من مثل سمّه.

- آخه شیراز خیلی دوره، در ضمن آب ‌و هوای خیلی گرمی داره اون جا! ممکنه اذیت بشید.

#رمان_مهدوی ۶۰

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 58

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:39 ب.ظ - چهارشنبه 9 اسفند 1396

 مریم فرزند دوم خانواده دو سال از محمد کوچک تر و سه سال بزرگتر از ملیکا، حدود سی سال داشت، برخلاف خواهر و برادر اعتقاد چندانی به نظم و ترتیب نداشت، اهل دلسوزی زیاد برای دیگران نبود، از آن دسته انسانهایی که در بیشتر اوقات منفعت خودش ارجحیت داشت.

 از کودکی هم دختر دلسوزی برای پدر و مادر نبود، طبع دمدمی اش باعث میشد که هر روز عاشق یک چیز باشد، یک روز عاشق کوهنوردی، یک روز عاشق نقاشی در طبیعت، یک روز دوست داشت معارف اسلامی بیاموزد و روز دیگر در پی نظریه های مُدرنیته جوامع غربی میرفت، هر چه پدر و مادر تلاش کردند تا راه و رسم زندگی درست و صحیح را به او بیاموزند اما از آنجایی که بعضی از خصلت‌ها در ذات هر کسی ریشه دارد، قابل تغییر و اصلاح نیست.

 به همین دلیل خانواده حسینی ترجیح میدادند تا پیدا کردن خانه مناسبی برای سکونت دائمی کنار پسر و عروسشان بمانند. شوهر مریم، حمید، درمجموع مرد متدین، خوب و خانواده‌ دوستی بود. کارمند یکی از بانک های کشور، هم سن و سال همسرش، مرد ساده دل و خونسردی که کمتر پیش می آمد از چیزی ناراحت و عصبانی‌ شود! شاید همین خصلت باعث میشد تا بتواند به راحتی کنار زنی مثل مریم زندگی کند و مشکلی نداشته باشد.

#رمان_مهدوی ۵۸

کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw





برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 57

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:38 ب.ظ - دوشنبه 7 اسفند 1396

محمد حسینی هم سن و سال ادموند بود. قد متوسط ، موهای مشکی و کمی مجعد که چهره اش را نمکین تر جلوه میداد ، مثل پدر لاغراندام بود و در اکثر اوقات ته ریش داشت، در این‌ یکی دو سال اخیر به دلیل مطالعه زیاد و استعداد ژنتیکی بالا عینک به چشم میزد.

 مردی ساکت و متفکر، در جایی که لازم بود یک سخنور بی رقیب، برخلاف پدر که چهره ای مهربان و صبور داشت، محمد خیلی جدی و در بعضی مواقع حتی سخت و خشن به نظر میرسید. البته شاید به دلیل رشته تحصیلی اش در دانشگاه بود که باعث میشد در برخورد اول خیلی رسمی و غیر صمیمی به چشم بیاید اما در باطن، شخصی مهربان و صمیمی بود. او از رشته علوم سیاسی مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه فردوسی مشهد فارغ التحصیل شده و چون بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی اش پدر بیشتر از این تجرد پسر را صلاح ندیده بود، تصمیم گرفت برای او آستین بالا زده و هر چه زودتر مقدمات ازدواجش را فراهم کند.

  به همین دلیل همگی برای مدتی به ایران آمدند و در همان مشهد با معرفی خانواده ریحانه به واسطه یکی از دوستان سابقش که در وزارت امور خارجه با هم همکار بوده و سال ها پیش در مشهد ساکن شده بودند، بساط جشن ساده ای را فراهم دیده و آن ها را به عقد هم درآوردند.

#رمان_مهدوی ۵۷

کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 56

نویسنده : محمد | تاریخ : 08:45 ب.ظ - شنبه 5 اسفند 1396

 آن شب وقتی خانواده حسینی وارد فرودگاه امام خمینی شدند؛ پسر خانواده، اولین فرزند مصطفی که محمد نام داشت به همراه همسرش ریحانه و دو نوه دوست داشتنی به نام علیرضا و زهرا و همچنین دختر بزرگ خانواده، مریم و شوهرش حمید، برای استقبال آنها آمده بودند. نوه های شیرین مصطفی برای در آغوش کشیدن پدربزرگ و مادربزرگشان می دویدند و با شادی فریاد میزدند.

 همگی آنقدر از دیدن یکدیگر خوشحال بودند که فراموش کردند سراغی از داماد جدید خانواده بگیرند. بهترین جایی که مصطفی و همسرش به همراه ملیکا میتوانستند چند روزی مهمان باشند، فقط خانه پسرشان بود که همیشه با مهمان نوازی بی نظیر و خالصانه از آنها پذیرایی میکرد، علاوه بر این او تنها کسی بود که میتوانست پدرش را یاری کند و به کارهای او سر و سامانی بدهد.

#رمان_مهدوی ۵۶

کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 55

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:43 ب.ظ - چهارشنبه 2 اسفند 1396

 شبها دور از چشم دیگران تا نیمه های شب بیدار بود و با خداوند مهربانش به راز و نیاز می پرداخت. در این روزهای غربت که هیچ‌کس جرئت نداشت با او در مورد گذشته ها صحبت کند، فقط لحظه های ناب دعا میتوانست در دل شبهای تاریک و سکوت کشنده اطرافیان مرهم دل ریش و قلب زخم خورده او باشد. دوری و هجران از عشق زمینی اش را که کنار میگذاشت، احساس میکرد آنچه به یکباره در قلب او شعله ور شده بود، اکنون بی هدف و نااُمید رو به خاموشی میرفت بی آنکه بداند دلیل این همه شیدایی چه بود؟!

  او مسلمان نشده بود چون عاشق یک دختر مسلمان شده و او را برای ازدواج انتخاب کرده بود! اسلام را پذیرفت چون باور داشت که تنها راه نجات و سربلندی اش در زندگی همین خواهد بود اما در این ۲۰ ماه گذشته که به اجبار تن به سکوت و تقیه داده بود، از فراموش شدن و فراموش کردن می ترسید؛ اینکه فراموش کند برای چه این همه سختی را به جان خرید و اینکه به دست فراموشی سپرده شود با وجود آتش اشتیاقی که برای وصال و دیدار آن یگانه منجی داشت!

  افکار پریشان و ذهن مُشوَّش او آگاهی لازم را نداشت که یک شیعه واقعی چطور میتواند با اتکای به نیروی ایمان و توسل به امامان معصومش از سختی ها گذر کند و ذهنش را به آرامش برساند؟! فرصت نشد مهارتی در اینباره بیاموزد و ایمن شود، در نتیجه مانند کسی که در اقیانوس پهناور دل به تخته پاره‌ای چوبی بسته، از جفای روزگار سرگردان و حیران بود اما در نهایت لب به شکایت باز نمیکرد.

#رمان_مهدوی ۵۵

کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 54

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:49 ب.ظ - دوشنبه 30 بهمن 1396

روزی که پزشک اجازه مرخص شدن از بیمارستان را به او داده بود ، بازرس پرونده و دادستان کل کشور در آنجا حاضر شده و حکم تبرئه او را به دستش دادند. نمی‌ دانست از این وضع باید خوشحال و راضی باشد یا اجازه دهد خشم و نفرت از ظلم آشکار آنها در درونش شعله ور شود.

 بعد از ترک بیمارستان ، پدر و مادرش او را بلافاصله با خود به وینچ فیلد بردند و اجازه ندادند او برای بازدید و یا خداحافظی از خانواده ونت وورث به آپارتمانش برگردد. آن‌ها از پیش همه وسیله های مورد نیاز و شخصی او را جمع کرده بودند چون رفتن او به آن خانه که پر از خاطرات شیرین و زیبای زندگی مشترک کوتاهش بود، میتوانست او را به شدت هیجان‌ زده کند و سلامتی اش به خطر بیفتد.

 این بار زندگی در وینچ فیلد بسیار متفاوت بود ، گویی به آنجا تبعید شده بود تا در تنهایی و دوری از کسی که عاشقانه دوستش داشت ، بپوسد و خاک شود. با اینکه همیشه خانه پدری محل امن و پر مهری برای او بود ، این روزها به زندانی‌ تبدیل شده بود که زندانبانان آن عزیزترین افراد زندگی اش بودند...

#رمان_مهدوی ۵۴

کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 53

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:11 ب.ظ - شنبه 28 بهمن 1396

وقتی ملیکا در هواپیما نشست دیگر نتوانست بیشتر از این خودداری کند و در آغوش پدرش گریه را سر داد. پدر سر دخترش را میبوسید و برای او دعا میکرد. به ملیکا گفت: دخترم آروم باش، تو باید قوی باشی. الآن امانتی رو از شوهرت به همراه داری که باید همه توانت رو برای مراقبت و پرورش اون بذاری. در مصیبت‌ها  همیشه به امامان معصوم توسل کن، یادی کن از حضرت علی زمانی که تنها دارایی زندگی‌اش، تنها یادگار پیامبر و تنها عشق آسمانی اش، حضرت زهرا را به دست خاک میسپرد.

  اون وقت میبینی همه مصیبت های ما در مقابل مصیبت های اونها هیچه. الآن حال‌ و روز شوهرت خیلی از تو بدتره، پس محکم باش. انشاالله برسیم کشور خودمون در اولین فرصت میریم پابوس امام رضا تا دلت رو اون جا صفا بدی، هر چند روزی هم که لازم باشه میمونیم، خب؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن، این مردم عادت ندارند ببینند کسی زیاد گریه میکنه! و لبخندی زد، همسرش هم به تبعیت از او دخترش را بوسید و دلداری داد.

  هواپیما رأس ساعت ۱۰:۴۵ صبح لندن را ترک و به سمت استانبول پرواز کرد و سرانجام ساعت ۵ بعدازظهر وارد تهران شد.

#رمان_مهدوی ۵۳
 
کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 52

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:45 ب.ظ - شنبه 21 بهمن 1396

بعد از ظهر آن روز، هنوز ساعت ۴ نشده بود که مصطفی به بیمارستان رفت. ویلیام آنجا بود و با روی باز به او خوش آمد گفت. این دو مرد، در این دوازده روز از غصه فرزندانشان گویی دوازده سال پیر شده بودند، آثار خستگی و نگرانیهای روحی به وضوح در چهره هر دو نمایان بود. مصطفی اجازه خواست که به دیدار ادموند برود و ویلیام او را تا اتاق راهنمایی کرد و آنها را با هم تنها گذاشت.

 مصطفی با مهربانی و صمیمیت به سمت ادموند رفت و او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید، در همین حال هزاران مرتبه خدا را شکر میکرد که او سلامتی‌ اش را تا حدی به دست آورده و به لطف خداوند به زندگی بازگشته است. ادموند هم از دیدن او بسیار خوشحال شده بود. کمی با هم به حال و احوال پرداختند و در نهایت ادموند دست مصطفی را در دست گرفت و با حالتی ملتمسانه گفت:

 پدرجان، من بعد از خدا امیدم به شماست، منو ببخشید که وظیفه شوهر بودن رو نتونستم درست بجا بیارم و زوج خوبی برای دخترتون نبودم؛ اما از اینجا به بعد جان شما و جان ملیکای من، خواهش میکنم مراقبش باشید و هر کاری که لازمه انجام بدید تا این جدایی اجباری آسیب کمتری بهش بزنه... (ادامه دارد...)

#رمان_مهدوی ۵۲

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 51

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:30 ب.ظ - چهارشنبه 18 بهمن 1396

- ملیکا جان ، تو رو به خدا میسپرم چون هیچ پشت ‌و پناه دیگه ای غیر از اون ندارم. هر جا هستی به یاد من باش که من هم تا زنده‌ام و نفس میکشم به کسی غیر از تو فکر نمیکنم و تو تنها همسر من خواهی بود. نمیدونم این جدایی چقدر طول میکشه و من اونقدر قوی هستم که تحمل کنم یا نه اما از خدا میخوام که بهم قدرت بده تا بتونم به امید دیدار مجددت ادامه حیات بدم. حالا هم برو دیگه، اینجا نمون. ملیکا، خیلی دوست دارم ولی چه کنم که اگه پای جان تو در میان نبود هرگز تسلیم نمیشدم.

 ادموند به‌سختی خود را بلند کرد و بوسه آرامی بر پیشانی همسرش زد، اشک از چشمان هر دو جاری شد. برای آخرین بار دستان هم دیگر را در دست گرفته و به نشانه محبتی که در دل داشتند، فشردند. هر چقدر وصال شیرین و زودگذر است، فراق و جدایی جانکاه و نفس گیر، ادموند که میدید ملیکا هر لحظه بی تاب تر میشود، پدرش را صدا زد تا او را از آنجا دور کند. ویلیام مثل کوه محکم بود، حتی گاهی اوقات از ادموند هم سرسخت‌تر، ناخدایی قابل اعتماد در سخت ترین طوفان ها، یک دژ محکم برای خانواده و یک تکیه گاه شکست ناپذیر بود.

#رمان_مهدوی ۵۱

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 50

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:18 ب.ظ - یکشنبه 15 بهمن 1396

- آه، پس به خاطر من موندی! اما بهتره دیگه بری و هر چه زودتر اینجا رو ترک کنی. نگران من نباش، هنوز وقت مرگم نرسیده عزیزم! زندگی دوباره‌ای به من هدیه شد و از مرگ نجاتم دادند.
- علی منظورت چیه؟ تو رو خدا از مرگ حرف نزن ولی بگو کی نجاتت داد؟

- نمی‌ دونم، شاید از همون رؤیاها بود که قبلاً هم دیده بودم! جایی نشسته بودم، انگار بالای یک قله و همه‌ چیز زیر پام بود، از اون بالا تو رو می‌دیدم که ازم دور و دورتر میشی اما کاری از دستم بر نمیومد. هر چه فریاد می‌زدم نه تو و نه هیچ‌کس دیگه ای صدام رو نمی‌شنید تا به سمتم برگرده و کمکم کنه. در کمال ناامیدی رفتنت رو نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. همان‌جا نشستم و تسلیم شدم، ناگهان احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده، از ترس خشکم زده بود و جرات نداشتم برگردم به پشت سرم نگاه کنم.

 بعد از اینکه کلی در دل به خودم قوت قلب ‌دادم، نور شدیدی چشمام رو زد و حس کردم جایی رو نمی‌بینم اما در همین موقع دستی رو روی شانه‌ام احساس کردم و صدایی که بهم گفت؛ غصه نخور تو تنها نیستی، ما به احوالت آگاهیم و کمکت می کنیم. اگر همه هم ترکت کنند، ما تو رو ترک نمی‌کنیم و تنهات نمیذاریم، به تقدیر رضا باش که سختی‌ها به‌زودی به ‌آسانی تبدیل میشه، حالا بلند شو و راه بیفت و دیدم که از جا بلند شدم و حرکت کردم. همون موقع بود که چشمام رو باز کردم و فهمیدم تو بیمارستانم و تو همسر عزیزم کنارمی.

#رمان_مهدوی ۵۰

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 49

نویسنده : محمد | تاریخ : 11:30 ب.ظ - پنجشنبه 12 بهمن 1396

بعد از رفتن آن‌ ها ملیکا پیش ادموند بازگشت و همه کارهایش را دوباره با امید بسیاری از سر گرفت. یک نیرویی در درون او، نوید بهبودی عزیزش را می‌داد. جانمازش را پایین تخت او پهن کرد و به نماز ایستاد، بیش از دوساعتی را در سجاده به عبادت پرداخت و برای سلامتی او دعا کرد، در نیمه‌های شب کنار تخت ادموند به خواب رفت.

 صبح هنگام وقتی پرستار برای تعویض سرم ادموند آمده و او را دیده بود که خوابش برده است، روی او را با یک پتوی گرم پوشانده بود و همین باعث شد که به خواب عمیق‌تری فرو رود. در خواب می‌دید که دست در دست همسرش درجایی ناآشنا مشغول قدم زدن است درحالی‌که پسربچه‌ای کوچک جلوتر از آن‌ها در حال دویدن است، صدای ادموند را می‌شنوید که نام او را تکرار می‌کرد؛ ملیکا، ملیکا جان، ملیکا.

 از خواب پرید، به‌سختی ذهن آشفته‌اش را جمع کرد و به یاد آورد که کجاست اما هنوز حواسش کاملاً سر جایش نیامده بود که در کمال ناباوری احساس کرد ادموند دستش را گرفته و در بیداری صدایش می‌زند.

#رمان_مهدوی ۴۹

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 48

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:31 ب.ظ - دوشنبه 9 بهمن 1396

آرتور حال آدمی را داشت که در رینگ بوکس گوشه‌ای گیر افتاده است و حریف از چپ و راست با مشت‌ های سنگین بر سرش می‌کوبد. بااینکه انسان نازک طبع و حساسی نبود اما وقتی دوستش را در آن حال دید که حرارت بدنش مانند کوره آجرپزی حتی در چند قدمی احساس می‌شد، دیگر نتوانست خود را کنترل کند و بالای سر او به‌شدت گریست.

 آن‌چنان تحت تأثیر وضعیت ادموند قرارگرفته بود که گویی همه این مصیبت‌ها بر سر خودش نازل ‌شده است. دست ادموند را در دستش فشرد اما هیچ واکنشی نشان نداد، به‌شدت داغ بود. نمی‌دانست این خبر را چطور به خانواده او بدهد؟! هنوز یک ساعت نشده که بارقه‌های امید در قلب آن‌ها زده‌ شده بود و حالا دوباره باید خود را برای شنیدن خبر بدتری آماده می‌کردند.

 تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که بتواند پلیس و مسئولان بیمارستان را قانع کند تا اجازه دهند در این مدت همسرش پیش او بماند، شاید همین مسئله باعث شود که دوباره به زندگی برگردد. حدود یک ساعت طول کشید تا توانست با سناتور تماس بگیرد و از نفوذ او استفاده و پلیس را قانع کند که اجازه دهند همسر ادموند کنارش باشد تا زمانی که بهبود یابد و سپس در اسرع وقت کشور را ترک کند.

#رمان_مهدوی ۴۸

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

آخرین مطالب

» کاش بفهمیم آنچه را شیعیان کوفه نفهمیدند ... ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» طرح مهدوی : بهترین بهانه زندگی... ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» استقامت کردن در جامعه... ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» تاثیرگذار بودن در جامعه... ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» طرح مهدوی ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» طرح مهدوی ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه دهم ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه نهم ( یکشنبه 1 مهر 1397 )
» پیام رهبر انقلاب در پی حادثه تروریستی #اهواز : ( شنبه 31 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه هشتم ( جمعه 30 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه هفتم ( جمعه 30 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه ششم ( جمعه 30 شهریور 1397 )
» أیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاءَ ( پنجشنبه 29 شهریور 1397 )
» #صدقه در روز عاشورا برای امام زمان (عج) را فراموش نکنیم... ( پنجشنبه 29 شهریور 1397 )
» اطلاع رسانی سخنرانی استاد رائفی پور در حسینیه نور ( چهارشنبه 28 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه پنجم ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه چهارم ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه سوم ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه دوم ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » جلسه اول ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» پیشنهاد ۳۰ نماینده مجلس : خانه‌ های خالی را با حکم دادگاه اجاره بدهید! ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» برداشته شدن حمایت ناطق نوری از عباس آخوندی ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» پیگیر نماینده شهرتان باشید ( دوشنبه 26 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « جادوی دلار » ( یکشنبه 25 شهریور 1397 )
» دانلود #کلیپ : « حقوق بی بشر » ( یکشنبه 25 شهریور 1397 )
» دانلود #کلیپ : « جریان میکونوس » ( یکشنبه 25 شهریور 1397 )
» شکایت فعالان صنعت تولید شیر و شیر خشک از وزارت صمت ( یکشنبه 25 شهریور 1397 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « اقتصاد قبل از ظهور » ( شنبه 24 شهریور 1397 )
» نکته عجیبی درباره #حمید_مظلومین ملقب به " سلطان سکه "! ( شنبه 24 شهریور 1397 )
» پیگیر نماینده شهرتان باشید ( شنبه 24 شهریور 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]