امام سجاد علیه السلام می‌ فرمایند : « نحن ابواب الله و نحن صراط المستقیم »

ادامه ی رمان - قسمت 54

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:49 ب.ظ - دوشنبه 30 بهمن 1396

روزی که پزشک اجازه مرخص شدن از بیمارستان را به او داده بود ، بازرس پرونده و دادستان کل کشور در آنجا حاضر شده و حکم تبرئه او را به دستش دادند. نمی‌ دانست از این وضع باید خوشحال و راضی باشد یا اجازه دهد خشم و نفرت از ظلم آشکار آنها در درونش شعله ور شود.

 بعد از ترک بیمارستان ، پدر و مادرش او را بلافاصله با خود به وینچ فیلد بردند و اجازه ندادند او برای بازدید و یا خداحافظی از خانواده ونت وورث به آپارتمانش برگردد. آن‌ها از پیش همه وسیله های مورد نیاز و شخصی او را جمع کرده بودند چون رفتن او به آن خانه که پر از خاطرات شیرین و زیبای زندگی مشترک کوتاهش بود، میتوانست او را به شدت هیجان‌ زده کند و سلامتی اش به خطر بیفتد.

 این بار زندگی در وینچ فیلد بسیار متفاوت بود ، گویی به آنجا تبعید شده بود تا در تنهایی و دوری از کسی که عاشقانه دوستش داشت ، بپوسد و خاک شود. با اینکه همیشه خانه پدری محل امن و پر مهری برای او بود ، این روزها به زندانی‌ تبدیل شده بود که زندانبانان آن عزیزترین افراد زندگی اش بودند...

#رمان_مهدوی ۵۴

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 53

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:11 ب.ظ - شنبه 28 بهمن 1396

وقتی ملیکا در هواپیما نشست دیگر نتوانست بیشتر از این خودداری کند و در آغوش پدرش گریه را سر داد. پدر سر دخترش را میبوسید و برای او دعا میکرد. به ملیکا گفت: دخترم آروم باش، تو باید قوی باشی. الآن امانتی رو از شوهرت به همراه داری که باید همه توانت رو برای مراقبت و پرورش اون بذاری. در مصیبت‌ها  همیشه به امامان معصوم توسل کن، یادی کن از حضرت علی زمانی که تنها دارایی زندگی‌اش، تنها یادگار پیامبر و تنها عشق آسمانی اش، حضرت زهرا را به دست خاک میسپرد.

  اون وقت میبینی همه مصیبت های ما در مقابل مصیبت های اونها هیچه. الآن حال‌ و روز شوهرت خیلی از تو بدتره، پس محکم باش. انشاالله برسیم کشور خودمون در اولین فرصت میریم پابوس امام رضا تا دلت رو اون جا صفا بدی، هر چند روزی هم که لازم باشه میمونیم، خب؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن، این مردم عادت ندارند ببینند کسی زیاد گریه میکنه! و لبخندی زد، همسرش هم به تبعیت از او دخترش را بوسید و دلداری داد.

  هواپیما رأس ساعت ۱۰:۴۵ صبح لندن را ترک و به سمت استانبول پرواز کرد و سرانجام ساعت ۵ بعدازظهر وارد تهران شد.

#رمان_مهدوی ۵۳
 
✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 52

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:45 ب.ظ - شنبه 21 بهمن 1396

بعد از ظهر آن روز، هنوز ساعت ۴ نشده بود که مصطفی به بیمارستان رفت. ویلیام آنجا بود و با روی باز به او خوش آمد گفت. این دو مرد، در این دوازده روز از غصه فرزندانشان گویی دوازده سال پیر شده بودند، آثار خستگی و نگرانیهای روحی به وضوح در چهره هر دو نمایان بود. مصطفی اجازه خواست که به دیدار ادموند برود و ویلیام او را تا اتاق راهنمایی کرد و آنها را با هم تنها گذاشت.

 مصطفی با مهربانی و صمیمیت به سمت ادموند رفت و او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید، در همین حال هزاران مرتبه خدا را شکر میکرد که او سلامتی‌ اش را تا حدی به دست آورده و به لطف خداوند به زندگی بازگشته است. ادموند هم از دیدن او بسیار خوشحال شده بود. کمی با هم به حال و احوال پرداختند و در نهایت ادموند دست مصطفی را در دست گرفت و با حالتی ملتمسانه گفت:

 پدرجان، من بعد از خدا امیدم به شماست، منو ببخشید که وظیفه شوهر بودن رو نتونستم درست بجا بیارم و زوج خوبی برای دخترتون نبودم؛ اما از اینجا به بعد جان شما و جان ملیکای من، خواهش میکنم مراقبش باشید و هر کاری که لازمه انجام بدید تا این جدایی اجباری آسیب کمتری بهش بزنه... (ادامه دارد...)

#رمان_مهدوی ۵۲

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 51

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:30 ب.ظ - چهارشنبه 18 بهمن 1396

- ملیکا جان ، تو رو به خدا میسپرم چون هیچ پشت ‌و پناه دیگه ای غیر از اون ندارم. هر جا هستی به یاد من باش که من هم تا زنده‌ام و نفس میکشم به کسی غیر از تو فکر نمیکنم و تو تنها همسر من خواهی بود. نمیدونم این جدایی چقدر طول میکشه و من اونقدر قوی هستم که تحمل کنم یا نه اما از خدا میخوام که بهم قدرت بده تا بتونم به امید دیدار مجددت ادامه حیات بدم. حالا هم برو دیگه، اینجا نمون. ملیکا، خیلی دوست دارم ولی چه کنم که اگه پای جان تو در میان نبود هرگز تسلیم نمیشدم.

 ادموند به‌سختی خود را بلند کرد و بوسه آرامی بر پیشانی همسرش زد، اشک از چشمان هر دو جاری شد. برای آخرین بار دستان هم دیگر را در دست گرفته و به نشانه محبتی که در دل داشتند، فشردند. هر چقدر وصال شیرین و زودگذر است، فراق و جدایی جانکاه و نفس گیر، ادموند که میدید ملیکا هر لحظه بی تاب تر میشود، پدرش را صدا زد تا او را از آنجا دور کند. ویلیام مثل کوه محکم بود، حتی گاهی اوقات از ادموند هم سرسخت‌تر، ناخدایی قابل اعتماد در سخت ترین طوفان ها، یک دژ محکم برای خانواده و یک تکیه گاه شکست ناپذیر بود.

#رمان_مهدوی ۵۱

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 50

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:18 ب.ظ - یکشنبه 15 بهمن 1396

- آه، پس به خاطر من موندی! اما بهتره دیگه بری و هر چه زودتر اینجا رو ترک کنی. نگران من نباش، هنوز وقت مرگم نرسیده عزیزم! زندگی دوباره‌ای به من هدیه شد و از مرگ نجاتم دادند.
- علی منظورت چیه؟ تو رو خدا از مرگ حرف نزن ولی بگو کی نجاتت داد؟

- نمی‌ دونم، شاید از همون رؤیاها بود که قبلاً هم دیده بودم! جایی نشسته بودم، انگار بالای یک قله و همه‌ چیز زیر پام بود، از اون بالا تو رو می‌دیدم که ازم دور و دورتر میشی اما کاری از دستم بر نمیومد. هر چه فریاد می‌زدم نه تو و نه هیچ‌کس دیگه ای صدام رو نمی‌شنید تا به سمتم برگرده و کمکم کنه. در کمال ناامیدی رفتنت رو نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. همان‌جا نشستم و تسلیم شدم، ناگهان احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده، از ترس خشکم زده بود و جرات نداشتم برگردم به پشت سرم نگاه کنم.

 بعد از اینکه کلی در دل به خودم قوت قلب ‌دادم، نور شدیدی چشمام رو زد و حس کردم جایی رو نمی‌بینم اما در همین موقع دستی رو روی شانه‌ام احساس کردم و صدایی که بهم گفت؛ غصه نخور تو تنها نیستی، ما به احوالت آگاهیم و کمکت می کنیم. اگر همه هم ترکت کنند، ما تو رو ترک نمی‌کنیم و تنهات نمیذاریم، به تقدیر رضا باش که سختی‌ها به‌زودی به ‌آسانی تبدیل میشه، حالا بلند شو و راه بیفت و دیدم که از جا بلند شدم و حرکت کردم. همون موقع بود که چشمام رو باز کردم و فهمیدم تو بیمارستانم و تو همسر عزیزم کنارمی.

#رمان_مهدوی ۵۰

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 49

نویسنده : محمد | تاریخ : 11:30 ب.ظ - پنجشنبه 12 بهمن 1396

بعد از رفتن آن‌ ها ملیکا پیش ادموند بازگشت و همه کارهایش را دوباره با امید بسیاری از سر گرفت. یک نیرویی در درون او، نوید بهبودی عزیزش را می‌داد. جانمازش را پایین تخت او پهن کرد و به نماز ایستاد، بیش از دوساعتی را در سجاده به عبادت پرداخت و برای سلامتی او دعا کرد، در نیمه‌های شب کنار تخت ادموند به خواب رفت.

 صبح هنگام وقتی پرستار برای تعویض سرم ادموند آمده و او را دیده بود که خوابش برده است، روی او را با یک پتوی گرم پوشانده بود و همین باعث شد که به خواب عمیق‌تری فرو رود. در خواب می‌دید که دست در دست همسرش درجایی ناآشنا مشغول قدم زدن است درحالی‌که پسربچه‌ای کوچک جلوتر از آن‌ها در حال دویدن است، صدای ادموند را می‌شنوید که نام او را تکرار می‌کرد؛ ملیکا، ملیکا جان، ملیکا.

 از خواب پرید، به‌سختی ذهن آشفته‌اش را جمع کرد و به یاد آورد که کجاست اما هنوز حواسش کاملاً سر جایش نیامده بود که در کمال ناباوری احساس کرد ادموند دستش را گرفته و در بیداری صدایش می‌زند.

#رمان_مهدوی ۴۹

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 48

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:31 ب.ظ - دوشنبه 9 بهمن 1396

آرتور حال آدمی را داشت که در رینگ بوکس گوشه‌ای گیر افتاده است و حریف از چپ و راست با مشت‌ های سنگین بر سرش می‌کوبد. بااینکه انسان نازک طبع و حساسی نبود اما وقتی دوستش را در آن حال دید که حرارت بدنش مانند کوره آجرپزی حتی در چند قدمی احساس می‌شد، دیگر نتوانست خود را کنترل کند و بالای سر او به‌شدت گریست.

 آن‌چنان تحت تأثیر وضعیت ادموند قرارگرفته بود که گویی همه این مصیبت‌ها بر سر خودش نازل ‌شده است. دست ادموند را در دستش فشرد اما هیچ واکنشی نشان نداد، به‌شدت داغ بود. نمی‌دانست این خبر را چطور به خانواده او بدهد؟! هنوز یک ساعت نشده که بارقه‌های امید در قلب آن‌ها زده‌ شده بود و حالا دوباره باید خود را برای شنیدن خبر بدتری آماده می‌کردند.

 تنها فکری که به ذهنش رسید این بود که بتواند پلیس و مسئولان بیمارستان را قانع کند تا اجازه دهند در این مدت همسرش پیش او بماند، شاید همین مسئله باعث شود که دوباره به زندگی برگردد. حدود یک ساعت طول کشید تا توانست با سناتور تماس بگیرد و از نفوذ او استفاده و پلیس را قانع کند که اجازه دهند همسر ادموند کنارش باشد تا زمانی که بهبود یابد و سپس در اسرع وقت کشور را ترک کند.

#رمان_مهدوی ۴۸

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 47

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:59 ب.ظ - شنبه 7 بهمن 1396

 ادموند بعد از رفتن آن‌ها از شدت فشار عصبی بی‌ هوش شده بود و تا الآن که حدود دو ساعت می‌ گذشت هنوز تغییری در وضعش حاصل نشده بود. پلیس هم خیلی سریع او را به یکی از بیمارستان‌ ها منتقل کرده و اقدامات پزشکی را انجام داده بودند اما تلاششان بی‌ فایده و تغییری در حالش ایجاد نشده بود. وقتی آرتور به بیمارستان رسید بازپرس پرونده جلو آمد و شرایط را توضیح داد اما او اصرار داشت که خودش با پزشک معالج او صحبت کند. پزشک خبرهای خوبی نداشت ؛

- خب راستش آقای مردل ما هر کاری از دستمون برمیومد انجام دادیم ولی موکل یا بهتر بگم دوست شما دچار شوک عصبی شده و تب بسیار بالایی داره که به دارو تقریباً پاسخ نمیده ، اگر این تب بیشتر از ۴۸ ساعت ادامه پیدا کنه، حتی درصورتی‌ که بیمار زنده بمونه ، ممکنه دچار آسیب‌ های داخلی زیادی بشه مثل نارسایی کلیوی ، یا حتی کبدی... نمی‌ دونم! باید منتظر شد و دید چه اتفاقی میفته ، توصیه می‌ کنم سعی کنید ازلحاظ روحی ایشون رو تقویت کنید تا بتونه با بیماری یا مشکلی که داره مبارزه کنه.

#رمان_مهدوی ۴۷


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 46

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:57 ق.ظ - جمعه 6 بهمن 1396

 ادموند مانند مرده متحرکی بود که اراده‌ای از خود نداشت و نمی‌دانست در اطرافش چه می‌گذرد! لحظه وداع دو دلداده یکی از تلخ‌ترین و سخت‌ترین لحظات زندگی است، ادموند همسرش را به سینه چسباند و در آغوش فشرد. هر دو به تلخی گریستند، شانه‌های ادموند از شدت گریه آن‌چنان تکان می‌خورد که ملیکا احساس می‌کرد هرلحظه ممکن است قلبش از تپش بایستد.

 چندین بار وسوسه شد خبری را که در دلش نگه‌ داشته بود، به او بگوید تا شاید آرام گیرد اما باز صلاح ‌دید سکوت کند. در همین موقع آرتور وارد شد تا ملیکا را با خود ببرد، نگاهش با دوستش تلاقی کرد، درهم‌شکسته بود. آرتور در چهره ادموند یأس و شکست را به‌وضوح می‌دید اما این تنها راه‌حل منطقی برای نجات جانش بود، شانه‌های او را بین دستانش گرفت و گفت: قوی باش رفیق، دوره سختی‌ها به پایان می رسه. مطمئنم... و ادموند به‌زور سری تکان داد. بعد از رفتن ملیکا و آرتور، او دیگر نمی‌توانست روی پاهایش بایستد، گویی زانوانش تحمل پیکرش را نداشت. ادموند در هم شکست.

#رمان_مهدوی ۴۶


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 45

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:12 ق.ظ - چهارشنبه 4 بهمن 1396

چند روزی بود ملیکا حال دگرگونی داشت، احساسی مانند دل‌آشوبه و اضطرابی وصف‌نشدنی، گاهی حس می‌کرد از شدت ضعف در حال بی‌هوش شدن است اما با کسی در میان نمی‌گذاشت. بلند شد و به اتاق رفت، در را بست، سجاده‌اش را پهن کرد و مدتی به عبادت و راز و نیاز مشغول شد. از حسش مطمئن بود و انقلابی که درونش در حال شکل‌گیری بود، هرروز قوی‌تر می‌شد. سرانجام چند ساعتی را با خود و خدایش خلوت کرد و تصمیمش را گرفت.

 نزد بقیه برگشت و اعلام کرد که حاضر است از علی جدا شود و برای همیشه به کشور خود برگردد. او گفت خودش می‌تواند شوهرش را قانع کند که این بهترین راه است؛ بنابراین آرتور برای انجام مقدمات دیدار این زن و شوهر جوان بعد از ده روز راهی اسکاتلندیارد شد و ویلیام هم با سناتور تماس گرفت و نتیجه تصمیمشان را به او اعلام کرد.

 روز دیدار دو دلداده طوفان‌زده فرارسید، ادموند نمی‌دانست چه کسی قرار است به دیدنش بیاید اما ملیکا آن‌چنان دلهره‌ای داشت که به‌زور می‌توانست بر خود مسلط باشد. او را به اتاقی راهنمایی کردند تا آنجا منتظر آمدن ادموند بماند.

#رمان_مهدوی ۴۵

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 44

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:57 ق.ظ - سه شنبه 3 بهمن 1396

 سناتور سایمون مکث کرده و به ویلیام و آرتور که با چشمانی وحشت‌زده به او خیره شده بودند، چشم دوخت و ادامه داد: اون‌ها میگن ادموند باید همسرش رو طلاق بده، برای همیشه به عمارت پدرش برگرده، کار وکالت رو کنار بذاره و خانواده همسرش هم برای همیشه از انگلستان برند البته اگه می‌خواهند زنده بمونند!

- خدای من! هر دو نفر با هم تکرار کردند، ویلیام احساس می‌کرد قادر نیست از روی صندلی بلند شود و آرتور گلویش خشک‌ شده و ضربان قلبش بالا رفته بود. هر دو به این فکر می‌کردند که نه‌تنها ملیکا حاضر به جدایی از شوهرش نیست بلکه ادموند بدون او امکان ندارد بتواند به زندگی عادی برگردد. آن‌ها با ناامیدی محض منزل سناتور را ترک کردند. در طول مسیر تصمیم گرفتند موضوع را ابتدا با ملیکا در میان بگذارند تا او بتواند کل پرونده را در اختیار آن‌ها قرار دهد و سپس راجع به ‌شرط دوم با هم یک تصمیم منطقی بگیرند.

#رمان_مهدوی ۴۴


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 43

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:50 ب.ظ - دوشنبه 25 دی 1396

یک هفته از دستگیری ادموند می‌گذشت. همه در حالت ناامیدی به سر می‌بردند ، بدبختانه تمام مدارک علیه او بود. در این مدت به ‌غیر از آرتور که به ‌عنوان وکیلش می‌توانست به دیدن او برود ، فقط به پدرش آن‌ هم برای مدت کوتاهی اجازه داده بودند که ملاقاتی با او داشته باشد.

 تنها چیزی که در این مدت ادموند را قوی نگه ‌داشته بود ، ایمان او به خداوند و عشقی بود که به همسرش داشت ، در دل امیدوار بود بالاخره روزی می‌رسد که بی‌گناهی او ثابت ‌شده و او دوباره می‌تواند در کنار همسرش خوشبخت زندگی کند. روزی که پدرش توانست به دیدنش برود ، او را ازلحاظ جسمی و روحی بسیار شکننده یافت. آن‌قدر در این چند روز لاغر شده و غذای کافی نخورده بود که قلبش از دیدن عزیزدردانه‌اش به درد آمد و به گریه افتاد. او را در آغوش کشید و گفت: پسرم، قوی باش، ما همه به بی‌گناهی تو ایمان‌داریم ، تو به ‌اندازه حواریون عیسی مسیح (ع) بی‌گناهی.

#رمان_مهدوی ۴۳


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 42

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:15 ب.ظ - یکشنبه 24 دی 1396

 آرتور بعد از چند دقیقه وقتی مطمئن شد که نمی‌تواند با قید ضمانت او را از بازداشتگاه بیرون بیاورد، به ‌سرعت با راشل تماس گرفت و به سمت خانه ادموند به راه افتاد. ادموند به یک بازداشتگاه انفرادی منتقل شد. هوا کم‌کم رو به تاریک شدن بود، نور کوچکی به داخل بازداشتگاه می‌تابید، در تنهایی و تاریکی به‌جز مرور خاطرات و فکر کردن به مشکلی که با آن درگیر شده بود، هیچ کار دیگری از دستش برنمی‌آمد.

  نمی‌خواست تسلیم ناامیدی شود اما این اتهام خیلی سنگین بود! ادموند در تمام دوران زندگی مجردی‌اش هرگز پایش را از حد و مرزها فراتر نگذاشته بود، بااینکه در یک جامعه بی‌بند و بار زندگی می‌کرد اما نحوه تربیت خانوادگی و اصالت ذاتی‌اش باعث می‌شد که خود را ملعبه و بازیچه لذت‌های زودگذر و شهوانی قرار ندهد. آن‌قدر به حفظ ارزش‌های انسانی معتقد بود که گاهی دیگران او را مورد استهزاء قرار داده و بیمار روانی خطابش می‌کردند اما در واقعیت این‌گونه نبود بلکه او فقط نمی‌خواست به هرزگی‌ها آلوده شود.

  اکنون سایه‌ای شوم بر زندگی‌اش افکنده شده بود که معلوم نبود چه اتفاقات و مرارت‌هایی را برایش رقم خواهد زد! سر به دیوار گذاشت و آرام گریست، برای خودش، برای الیزابت که الآن به هر دلیلی مرده بود، برای همسرش که نمی‌دانست چه مصیبت‌هایی انتظارش را می‌کشد و برای پدر و مادرش.

#رمان_مهدوی ۴۲


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی , Main Post ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 41

نویسنده : محمد | تاریخ : 08:31 ب.ظ - شنبه 16 دی 1396

 ادموند نگاهش رو تیز کرد و پرسید : شما چی می‌خواین بگین؟!
- آقای پارکر! انکار نکنید ، ما می‌دونیم که شما ۸ ماه پیش مبلغ ۲۰۰۰ پوند به خانم پنکس دادید برای اینکه...
- برای اینکه چی؟! بله من انکار نمی‌کنم که این پول رو به الیزابت قرض دادم اما... ادموند عصبانی شده بود، ابروانش در هم گره‌خورده و رنگ صورتش سرخ‌ شده بود.

- برای اینکه اون از شما باردار بوده آقای پارکر! و شما این پول رو به اون دادید تا در همان ماه‌های اولیه که از وجود چنین بچه ای باخبر شدید، مجبورش کنید که فرزندتون رو سر به نیست و این لکه ننگ رو پاک کنه اما اون حاضر به انجام چنین کاری نشد... و وقیحانه به ادموند خیره شد.

  آه از نهاد ادموند بلند ولی صدا در گلویش خفه شد، احساس می‌کرد سقف اتاق بر روی سرش خراب‌شده است؛ او در مدتی که با الیزابت نامزد بود حتی بندرت دست او را در دست گرفته بود چه برسد به اینکه بخواهد قبل از ازدواج رابطه ای نامشروع با او داشته باشد. زیر لب با خود گفت؛ خدایا، کمکم کن، و سرش را در دست گرفت...

#رمان_مهدوی ۴۱



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 40

نویسنده : محمد | تاریخ : 08:30 ب.ظ - شنبه 16 دی 1396

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۳، یک روز گرم در نیمه‌های تابستان، ادموند و ملیکا در خانه مشغول کارهای روزمره بودند و برای فردا که روز تعطیل بود برنامه‌ریزی می‌کردند. ناگهان صدایی از طبقه پایین به گوش رسید، گویی آقا و خانم ونت وورث با کسانی با صدای بلند گفتگو می‌کردند، تا ادموند به خود آمد و خواست ببیند که چه اتفاقی افتاده است، کسی زنگ درب آپارتمانش را به صدا درآورد.

 با تعجب به یکدیگر نگاه کردند، ادموند برای باز کردن در پیشقدم شد و ملیکا هم به اتاق رفت تا حجاب کند. با وجود فاصله اتاق تا در ورودی خانه، ملیکا به وضوح صدای گفتگوی دو مرد غریبه را با او می شنید، ناگهان قلبش از جا کنده شد. سرآسیمه از اتاق بیرون آمد و دید که به دست‌های شوهرش دست بند زده و دارند او را با خود می‌بردند. به سمت او دوید و پرسید: خدای من! چی شده علی؟! چرا بهت دستبند زدند؟ تو رو کجا دارند می برند؟

- ملیکا، عزیزتر از جانم، به من خوب گوش کن، اصلاً نگران نباش. فقط با آرتور تماس بگیر و بگو که خودش رو به‌سرعت به ساختمان مرکزی اسکاتلندیارد برسونه، فعلاً به پدرم هم چیزی نگو، فکر نکنم موضوع مهمی باشه، فقط در حد چند تا سواله، نگران نباش، خب؟! دوست دارم...

#رمان_مهدوی ۴۰


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:10 ب.ظ - شنبه 9 دی 1396

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۳ ، یک روز گرم در نیمه‌ های تابستان ، ادموند و ملیکا در خانه مشغول کارهای روزمره بودند و برای فردا که روز تعطیل بود برنامه‌ ریزی می‌کردند. ناگهان صدایی از طبقه پایین به گوش رسید ، گویی آقا و خانم ونت وورث با کسانی با صدای بلند گفتگو می‌کردند ، تا ادموند به خود آمد و خواست ببیند که چه اتفاقی افتاده است ، کسی زنگ درب آپارتمانش را به صدا درآورد.

 با تعجب به یکدیگر نگاه کردند ، ادموند برای باز کردن در پیشقدم شد و ملیکا هم به اتاق رفت تا حجاب کند. با وجود فاصله اتاق تا در ورودی خانه ، ملیکا به وضوح صدای گفتگوی دو مرد غریبه را با او می شنید ، ناگهان قلبش از جا کنده شد. سرآسیمه از اتاق بیرون آمد و دید که به دست‌ های شوهرش دست بند زده و دارند او را با خود می‌ بردند. به سمت او دوید و پرسید : خدای من! چی شده علی؟! چرا بهت دستبند زدند؟ تو رو کجا دارند می برند؟

- ملیکا ، عزیزتر از جانم ، به من خوب گوش کن، اصلاً نگران نباش. فقط با آرتور تماس بگیر و بگو که خودش رو به‌ سرعت به ساختمان مرکزی اسکاتلندیارد برسونه ، فعلاً به پدرم هم چیزی نگو ، فکر نکنم موضوع مهمی باشه ، فقط در حد چند تا سواله ، نگران نباش ، خب؟! دوست دارم...

#رمان_مهدوی ۴۰

 کانال "مهدیاران"
http://www.T.me/joinchat/ESW1Az_J7HTsdzr4CymTtw



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 39

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:23 ب.ظ - شنبه 25 آذر 1396

ادامه قسمت ۳۸

 زمانی که در دهکده با هم قدم می‌زدند ، گاهی با بعضی از همسایگان قدیمی برخورد می‌کردند که با وجود محجبه بودن ملیکا از احوالپرسی اجتناب کرده و ترجیح می‌دادند وانمود کنند آن‌ها را ندیده‌اند. ملیکا با چنین برخوردهای متعصبانه‌ای آشنایی داشت و بار اولی نبود که چنین رفتاری را از دیگران شاهد بود اما ادموند هرگز نمی‌توانست بپذیرد که مردم تا این حد کوته‌فکر بوده و بی‌ادبانه با آن‌ها رفتار کنند. در کشوری که داعیه آزادی بیان و عقیده داشت، چنین رفتار سخیفانه ای غیرقابل‌باور بود.

 ملیکا با مهربانی و صبوری خاص خود ، دائم به شوهرش دلداری می‌داد که نباید خود را اذیت کند و از برخورد دیگران ناراحت شود ، زیرا در همه جای دنیا هستند مردمان کوته‌نظری که به مردمان باایمان و نیک کردار دائم طعنه زده و آن‌ها را مورد استهزاء قرار می‌دهند.

 بعد از ظهرهای فرح بخشی را با هم در کنار برکه فلیت پوند در فصل بهار و لطافت همیشگی طبیعت می‌گذراندند. کنار برکه در نزدیکی بزرگ‌ترین درخت می‌نشستند ، به آن تکیه کرده و ساعت‌ها باهم به گفتگو می‌پرداختند. آن‌قدر سرگرم صحبت می‌شدند که فراموش می‌کردند هوا تاریک شده است  و باید به خانه برگردند. ادموند به‌ شدت مشتاق دانستن بود...

#رمان_مهدوی ۳۹


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 38

نویسنده : محمد | تاریخ : 11:20 ق.ظ - چهارشنبه 22 آذر 1396

ادامه قسمت ۳۷

  کارهای مقدماتی ازدواجشان انجام ‌شده و صبح جمعه باز هم قبل از اذان ظهر ادموند و ملیکا به عقد هم درآمدند. هردو خانواده از این وصلت بسیار خوشحال و راضی به نظر می‌رسیدند، مراسم ازدواج آن‌ها درنهایت سادگی در منزل آقای حسینی برگزار شد، درواقع این خواست قلبی هر دو خانواده بود و از انجام آن رضایت کامل داشتند. خانواده حسینی به هزینه‌های گزاف و ریخت‌وپاش‌های افراطی اعتقادی نداشتند، از طرفی خانواده پارکر هم ترجیح می‌دادند این مراسم بدون سر و صدا برگزار شود تا دیگران دیرتر متوجه اصل موضوع شده و به ‌این ‌ترتیب هم پسر و هم عروسشان در امنیت کامل باشند.

  عروس و داماد با جذابیت خاصی مرکز توجه همان جمع کوچک و صمیمی واقع شدند. گاهی اوقات زیبایی در سادگی است، نیازی نیست غرق در زرق ‌و برق و لباس‌های فاخر و گران شد تا چشم‌ها را خیره کرد. گاهی می‌توان زیبایی را در نگاه‌های پاک و معصومانه دو دلداده یافت که این عروس و داماد جوان جزء آن دسته بودند. ادموند جذاب‌تر از همیشه، باوقار و متانت مثال‌زدنی‌اش و ملیکا زیبا، محجوب و پر از ملاحت و لطافت بر سر سفره عقد نشستند و با هم پیمان زناشویی بستند. البته بیشتر این زیبایی و جذابیت را مرهون لطافت روح و پاکی فطرتشان بودند که در ظاهرشان به تجلی نشسته بود.

#رمان_مهدوی ۳۸


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 37

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:20 ب.ظ - چهارشنبه 15 آذر 1396

صدای ممتد بوق تلفن شنیده می‌شد اما ادموند همچنان گوشی را در دستش نگه داشته بود. چاره‌ای نداشت جز اینکه به همین مقدار دل‌خوش باشد، به‌هرحال عاشق بودن راه و رسمی دارد که اگر بی‌محابا وارد آن می‌شد، ممکن بود معشوق را دل‌زده و منزجر کند. عاشق تیزهوش راهی را انتخاب می‌کند که به همان اندازه معشوق را بتواند عاشق کند.

  ادموند ساعت ۶:۲۰ عصر مادرش را به رستوران گرین وود برد اما از آنجایی‌ که قول داده بود به‌ هیچ‌ عنوان حتی برای آشنایی دادن در آنجا حضور نداشته باشد، از رستوران بیرون آمد و خودروی‌اش را چند متر آن طرف‌تر متوقف کرد و به انتظار نشست. رأس ساعت ۶:۳۰ ملیکا به همراه پدرش آمد و آقای حسینی هم مانند ادموند در بیرون منتظر او ماند و ملیکا تنها به رستوران رفت.

  چون ملیکا یک دختر محجبه بود شناسایی او برای ماری چندان کار سختی نبود، پس به‌راحتی او را شناخته و به استقبالش رفت. صحبت‌های آن‌ها سه ساعت طول کشید. ادموند ثانیه ها را می شمرد و از کلافگی به رفت و آمد مردم خیره شده بود. در این مدت یکی دو مرتبه با پدرش تماس گرفته و با دل نگرانی از او ‌پرسید که آیا او در جریان موضوع صحبت‌های مادرش با ملیکا هست و می‌داند به او قرار است چه بگوید؟! پدر هم او را ناامید کرده و گفته بود که نمی‌داند؛ این‌قدر هم با تماس‌های مکررش رشته افکار او را پاره نکند...

#رمان_مهدوی ۳۷


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 36

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:52 ب.ظ - دوشنبه 13 آذر 1396

ادامه قسمت ۳۵

 آن روز تا شب به صحبت و برنامه‌ریزی برای سفر و آماده کردن خانه و شرایط لازم برای یک ماهی که قرار بود بعد از مراسم عقد و ازدواج عروس و داماد در وینچ فیلد بمانند، مشغول شدند. هر چه ادموند عجله داشت که زودتر به لندن برگردد و این خبر را به ملیکا و خانواده‌اش بدهد، ویلیام و ماری هیجان انجام مقدمات مراسم عروسی تنها فرزندشان را داشتند.

 از طرفی چون ادموند قول داده بود با تازه‌عروسش بلافاصله همراه آن‌ها به وینچ فیلد برگردد باید قبل از هر کاری قسمتی از عمارت برای ورود عضو جدید خانواده آماده می‌شد. آن‌ها به ادموند اجازه ندادند که در تزئین اتاق دخالتی کند، ماری شرط کرده بود که او حق ندارد تا زمانی که به همراه همسرش به آنجا برمی‌گردد، وارد آن اتاق شود.

 حداقل دو سه روزی وقت نیاز داشتند تا همه ‌چیزهایی که لازم بود را تهیه کنند اما در آن عمارت بزرگ آن‌قدر وسیله برای زندگی بود که نیازی به خریدن اساس جدید نباشد، خصوصاً اینکه همه‌چیز درنهایت دقت و ظرافت در طول سال‌ها نگهداری و استفاده‌ شده بود. ویلیام قصد داشت با شرط بازگشت پسرش به وینچ فیلد، او را از مرکز توجه دور کرده و بتواند از او حمایت کند.

#رمان_مهدوی ۳۶


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 35

نویسنده : محمد | تاریخ : 03:10 ب.ظ - چهارشنبه 1 آذر 1396

پدر بلند شد و پسرش را با محبت خاصی در آغوش گرفت و به سینه فشرد. میدانست که بیشتر از این نمیتواند مراقب او باشد و محدودش کند، پس ناچار بود با جبر روزگار کنار بیاید. در همین لحظه ماری با غُرولُند وارد شد و گفت:

 همه‌ جا رو دنبال شماها گشتم معلومه دوساعته کجا غیبتون زده؟! اینجا چی کار میکنید؟! ویلیام در حالیکه دستش را دور شانه‌های پسرش حلقه کرده بود، با چهره‌ ای شاد و خندان به همسرش گفت: بیا عزیزم، بیا، پسرمون میخواد ازدواج کنه، خبر از این مهم‌تر؟ بیا که کلی کار داریم.

 ماری چند لحظه‌ای رو به ادموند و ویلیام خیره ماند، فکر میکرد همسرش سر به سرش میگذارد، با ابرویی گره‌ کرده نگاهی به ویلیام انداخت و گفت: شوخی میکنی؟ شما دوتا توطئه کردین منو اذیت کنین؟

- نه مادر، نه! حق با پدره، من می‌خوام ازدواج ‌کنم.
- با کی؟! این کدوم دختریه که تونسته قلب پسر ما رو تسخیر کنه؟
- ملیکا... و منتظر عکس‌العمل مادر ماند. لبخندی که بر لبان مادر نقش بسته بود، به‌یک‌باره محو شد، نگاهی به ویلیام انداخت و شوهرش هم تأیید کرد. بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند با نگاهی غضبناک آنجا را ترک کرد. ادموند از سر ناامیدی مادرش را با نگاه دنبال کرد و به پدر گفت:

 خدای من، فکر نکنم مادر به این راحتی رضایت بده! احتمالاً چند تا شرط هم اون برام میذاره؛ وای پدر کمکم کن...
رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی

#رمان_مهدوی ۳۵



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 34

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:29 ب.ظ - دوشنبه 29 آبان 1396

آن روز تا شب به صحبت و برنامه‌ ریزی برای سفر و آماده کردن خانه و شرایط لازم برای یک ماهی که قرار بود بعد از مراسم عقد و ازدواج عروس و داماد در وینچ فیلد بمانند، مشغول شدند. هر چه ادموند عجله داشت که زودتر به لندن برگردد و این خبر را به ملیکا و خانواده‌اش بدهد، ویلیام و ماری هیجان انجام مقدمات مراسم عروسی تنها فرزندشان را داشتند.

 از طرفی چون ادموند قول داده بود با تازه‌ عروسش بلافاصله همراه آن‌ها به وینچ فیلد برگردد باید قبل از هر کاری قسمتی از عمارت برای ورود عضو جدید خانواده آماده می‌شد. آن‌ها به ادموند اجازه ندادند که در تزئین اتاق دخالتی کند، ماری شرط کرده بود که او حق ندارد تا زمانی که به همراه همسرش به آنجا بر می‌ گردد، وارد آن اتاق شود.

 حداقل دو سه روزی وقت نیاز داشتند تا همه ‌چیزهایی که لازم بود را تهیه کنند اما در آن عمارت بزرگ آنقدر وسیله برای زندگی بود که نیازی به خریدن اساس جدید نباشد، خصوصاً اینکه همه‌ چیز درنهایت دقت و ظرافت در طول سال‌ها نگهداری و استفاده‌ شده بود. ویلیام قصد داشت با شرط بازگشت پسرش به وینچ فیلد، او را از مرکز توجه دور کرده و بتواند از او حمایت کند.
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۳۴



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 33

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:05 ب.ظ - شنبه 27 آبان 1396

...پدر بلند شد و پسرش را با محبت خاصی در آغوش گرفت و به سینه فشرد. میدانست که بیشتر از این نمیتواند مراقب او باشد و محدودش کند، پس ناچار بود با جبر روزگار کنار بیاید. در همین لحظه ماری با غُرولُند وارد شد و گفت: همه‌ جا رو دنبال شماها گشتم معلومه دوساعته کجا غیبتون زده؟! اینجا چی کار می‌ کنید؟!

 ویلیام در حالی‌ که دستش را دور شانه‌های پسرش حلقه کرده بود، با چهره‌ای شاد و خندان به همسرش گفت: بیا عزیزم، بیا، پسرمون می‌ خواد ازدواج کنه، خبر از این مهمتر؟! بیا که کلی کار داریم. ماری چند لحظه‌ای رو به ادموند و ویلیام خیره ماند، فکر می‌کرد همسرش سر به سرش میگذارد، با ابرویی گره‌ کرده نگاهی به ویلیام انداخت و گفت: شوخی می‌کنی؟ شما دوتا توطئه کردین منو اذیت کنین؟

- نه مادر، نه! حق با پدره، من میخوام ازدواج ‌کنم.
- با کی؟! این کدوم دختریه که تونسته قلب پسر ما رو تسخیر کنه؟
- ملیکا... و منتظر عکس‌العمل مادر ماند.

 لبخندی که بر لبان مادر نقش بسته بود، به‌ یکباره محو شد، نگاهی به ویلیام انداخت و شوهرش هم تأیید کرد. بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزند با نگاهی غضبناک آنجا را ترک کرد. ادموند از سر ناامیدی مادرش را با نگاه دنبال کرد و به پدر گفت: خدای من، فکر نکنم مادر به این راحتی رضایت بده! احتمالاً چند تا شرط هم اون برام میذاره؛ وای پدر کمکم کن...
 رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۳۳



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 32

نویسنده : محمد | تاریخ : 09:52 ب.ظ - پنجشنبه 11 آبان 1396

  هر سه نفر با خوشحالی و آرامش خاطری وصف‌ نشدنی به سمت اتاق نشیمن رفتند ، النا هم بساط چای و عصرانه را در این فاصله آماده کرده بود ، ادموند مشغول تماشای منظره چشم‌ نواز باغ از پنجره بود که پدر به او ملحق شد ، با صمیمت خاصی در گوش او گفت : چیزی شده پسرم؟ اتفاق خاصی افتاده؟! خدا رو شکر ، خیلی خوشحال به نظر می‌رسی!

- چیز خاصی نیست پدر جان ، حالا وقت زیاده باهم صحبت می‌کنیم.
- نه! تا مادرت با النا مشغول صحبت و برنامه‌ریزی برای شامه ، بگو چی شده؟

 ادموند نگاهی به آن سمت از اتاق که مادرش و النا حضور داشتند ، انداخت و در حالی‌ که با شرم و حیای خاص خودش صحبت میکرد ، گفت : پدر ، می‌خوام ازدواج کنم... و سرش را پایین انداخت.

 ویلیام مدتی به ادموند خیره ماند و با کمی مکث و تردید پرسید : با همون دختری که... ادموند اجازه نداد پدر حرفش را تمام کند و با عجله گفت : بله پدر ، البته با اجازه شما ، ولی بهتره بذارید سر فرصت مفصل صحبت کنیم اگه اشکالی نداره؟!؟!؟!؟!
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۳۲

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 31

نویسنده : محمد | تاریخ : 09:35 ق.ظ - چهارشنبه 10 آبان 1396

 فردا صبح ادموند وسایلش را جمع کرد، در صندوق‌ عقب خودرو اش گذاشت و به محل کارش رفت. باید قبل از رفتن آرتور را می‌دید و با او صحبت میکرد. قبل از اینکه وارد اتاق شود، صدای آرتور را شنید که با هیجان خاصی او را صدا می‌زد: ادموند، صبر کن. پس منتظر شد تا او هم برسد.

- سلام پسر، چطوری؟ بدو برو تو و تعریف کن ببینم دیروز چی شد؟!
- سلام دوست من، چقدر هیجان‌زده‌ای؟! نکنه تو قراره جای من داماد بشی!

- اِد! این‌قدر با من جر و بحث بیخود نکن، برو تو دیگه... و در حالی‌ که ادموند را به داخل هُل می‌داد، وارد اتاق شدند.

- خب زود باش و روی صندلی نشست، حتی فراموش کرد پالتویش را درآورد!
- خب راستش من که رفتم آقای حسینی تنها بود و خودش به استقبالم اومد، بسیار مهربان و صمیمی و خوش‌برخورد، انگار پدر خودم بود! اول یه کم از مسائل متفرقه صحبت کردیم و بعد اون رفت سر اصل مطلب. در اینجا ادموند قیافه درهمی به خود گرفت و باحالتی ناراحت حرفش را قطع کرد. آرتور که بی صبرانه منتظر شنیدن مهم‌ ترین قسمت داستان بود با لحنی معترضانه گفت: لعنتی! بگو دیگه، قبول کردن پیشنهاد ازدواجت رو؟

#رمان_مهدوی ۳۱

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 30

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:40 ب.ظ - جمعه 5 آبان 1396

مصطفی حسینی مرد مهربان و متواضعی بود که در چهره‌اش آثار رنج و ملالت‌های زیادی از روزگار و بخصوص بیماری مزمن جسمانی‌اش به ‌وضوح دیده میشد اما آرامش و رضایت باطنی‌اش نشان از این داشت که او به هدفش ایمان داشته و با تکیه ‌بر نیروی معنوی ایمان سختی‌های این بیماری را که جسمش را خرد کرده بود، به‌راحتی و با آغوش باز تحمل می‌کرد. از لحاظ ظاهری مردی بود با اندامی لاغر و قدی متوسط، پوستی آفتاب‌ سوخته، صدای گرم و دل‌نشینی داشت اما هر از گاهی که هیجان‌زده می‌شد سرفه‌های شدیدی ناشی از بیماری‌ بر او عارض گشته و صدایش رنگ درد به خود می‌گرفت.

 ادموند در همان برخوردهای اولیه با مصطفی آنچنان احساس قرابت و نزدیکی می‌کرد که گویی سال‌ها با او زندگی کرده است. از همان ابتدای ورودش متوجه شد که غیر از خودش و آقای حسینی شخص دیگری در منزل حضور ندارد و آنها تنها هستند. بعد از اینکه مصطفی با چای از او پذیرایی و کمی از مسائل متفرقه صحبت کرد و چون نمیخواست بیشتر از این ادموند را در التهاب و اضطراب نگه دارد، خیلی زود سر اصل مطلب رفته و موضوع خواستگاری ادموند از دخترش را پیش کشید؛

- جناب پارکر، نمی‌خوام بیشتر از این منتظرت بذارم پس بهتره در مورد موضوع ازدواج شما با دخترم صحبت کنیم. راستش من در جریان کارهای شما بودم و هستم، از همون ابتدا دورا دور با شخصیت شما آشنا شدم. همونطور که دخترم تعریف کرده بود شما انسان متین و باوقاری هستید....
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۳۰



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 29

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:16 ب.ظ - جمعه 5 آبان 1396

ملیکا به اتاقش رفت تا آنجا کمی با خود و پروردگارش خلوت کند، قبل از اینکه بخواهد این اتفاق را با پدر و مادرش در میان بگذارد. آبی به دست و صورتش زد، وضو گرفت و بعد از به‌ جا آوردن نماز در سجاده نشست و به فکر فرو رفت.از حالت معنوی و اعتماد به‌ نفس ادموند تعجب میکرد، از اینکه او تا این حد قاطعانه تصمیم گرفته بود!

 او مردی بود که برای ازدواج انتخاب های زیادی از طبقات مختلف فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جامعه خودش را داشت اما چرا با این قاطعیت تصمیم به ازدواج با ملیکا و تغییر دین داشت؟! مدت‌ ها بود که ملیکا هم با خود در مورد احساسش نسبت به ادموند در حال جنگ بود، گاهی اوقات فکر می‌کرد نسبت به او محبتی در قلبش احساس می‌کند و همین امر باعث می‌شد که در ارتباط با او محتاط‌ تر باشد و از حریم خود خارج نشود.

 حتی یک در صد هم فکر نمی‌کرد که در تمام این مدت ادموند به فکر ازدواج با او بوده است! و حالا که با پیشنهاد ازدواج او رو به‌ رو شده بود، نمیدانست باید چه تصمیمی بگیرد. سر بر سجاده گذاشت و مدتی را در همان حال مشغول راز و نیاز با خداوند شد......
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۲۹



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 28

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:23 ب.ظ - شنبه 29 مهر 1396

ادموند هم به سمت منزلش راه افتاد. وقتی به خانه رسید، متوجه شد که آرتور چندین بار برایش پیغام گذاشته است، ظاهراً احساس کرده بود که امروز برای او روز خاصی است و از گفتن جزئیات طفره رفته است. ادموند هم با او تماس گرفت و بدون ملاحظات قبلی‌اش اعتراف کرد که از ملیکا خواستگاری کرده و در صورتی‌ که درخواستش را بپذیرد، او هم به دین اسلام مشرف خواهد شد.

- نه! خدای من! ادموند تو حالت خوبه پسر؟ این‌همه دختر تو این شهر، از ثروتمند و فقیر، زشت و زیبا، تحصیل‌ کرده و بیسواد، چاق، لاغر، خوش‌ اندام، هر جور که اراده کنی با ثروت و اعتباری که پدر تو داره از هر نوعی در اختیارت خواهد بود، آخه تو چت شده؟ چرا داری لج بازی می‌کنی؟

- نه آرتور عزیزم، لج بازی نمی‌کنم. ممکنه خیلی‌ها آرزوی ازدواج با من رو داشته باشند اما مهم اینه که من فقط آرزوی ازدواج با یک نفر رو دارم و اون هم ملیکاست.

- من نمی‌دونم چی بگم به تو! اما در نهایت به تصمیمت احترام میذارم و دوست دارم بدونی که چه مسیحی باشی چه مسلمان تو بهترین دوست منی.

- ممنونم آرتور، تو مایه دلگرمی من در اینجا هستی و باید بدونی که تو هم بهترین و تنها دوست منی.

- فردا می‌بینمت.
- باشه، شب خوش.

- شب خوش اِد... و صدای بوق ممتد تلفن! گویی بار سنگینی از روی دوش ادموند برداشته ‌شده بود، امشب می‌توانست با خیال راحت و بدون کابوس بخوابد.
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۲۸


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c





برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 27

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:14 ب.ظ - چهارشنبه 26 مهر 1396

- خواهش می‌کنم، اجازه بدید حرفم رو بزنم، ‌شاید فرصت دیگهای پیش نیاد! من به شما علاقه‌مندم خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو بکنید، می‌دونم که بین ما از همه نظر فاصله زیادی هست اما قبل از اینکه هر چیزی رو بخوام توضیح بدم می‌خوام ازتون بپرسم...، مکثی کرد و نفس عمیقی کشید: شما مایلید با من ازدواج کنید؟

 ملیکا از چیزی که می‌شنوید شوکه شده بود، ادموند سعی می‌کرد تمام چیزهایی را که در قلبش دارد بی‌کم ‌و کاست تشریح کند: من بعد از مدت‌ها با اصرار پدر و مادرم دختری رو که به‌اندازه کافی هم زیبا بود هم باهوش برای ازدواج انتخاب کردم. اول فکر می‌کردم با گذشت زمان علاقه من بهش بیشتر میشه اما این اتفاق نیفتاد، من نتونستم دوستش داشته باشم.

 رفتارش منو آزار می‌داد و از بودن در کنارش احساس بسیار بدی داشتم. گرچه فکر می‌کنم اون هم به من علاقه‌مند نبود و فقط به خاطر اسم ‌و رسم خانوادگی ما، این رابطه رو ادامه می‌داد. من هیچ وقت دوست داشتن رو به جز عشق عمیق به پدر و مادرم تجربه نکردم اما مطمئنم که عشق شما در قلب و روح من حاکم شده و من بیشتر از این قادر به پنهان‌کاری نیستم.

 - آقای ادموند، شما حالتون خوبه؟ اینا رو جدی میگید؟! شما متوجه نیستید که...

- بله، من کاملاً جدی و مصمم هستم خانم حسینی و دقیقاً می‌دونم چی دارم میگم.
 رمان #ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۲۷



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 26

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:07 ب.ظ - دوشنبه 24 مهر 1396

بعد از گذشت یک ماه و نیم از آغاز همکاری و آشنایی ادموند و ملیکا، در پروژه مشترکشان پیشرفت‌های زیادی حاصل ‌شده و تمام مدارک و مستندات بی‌نقص آماده ‌شده بود اما هر دوی آن‌ها قصد نداشتند بی‌ محابا و بدون برنامه‌ ریزی دقیق آن‌ها را بر ملا کنند. سعی می‌کردند همچنان احتیاط‌های لازم را انجام دهند تا حساسیتی در اطرافشان برانگیخته نشود.

 در این مدت هر چه از آشنایی آن‌ها بیشتر می‌گذشت، ادموند کمتر آرام و قرار داشت. محبت بی‌سابقه‌ای را در دل نسبت به ملیکا احساس می‌کرد که امکان نداشت بتواند نسبت به آن بی‌ تفاوت باشد. روزها و شب‌های زیادی را به فکر کردن در این‌ باره مشغول بود، آیا می‌توانست با یک دختر مسلمان ازدواج کند؟

 اگر پیشنهادی از طرف او مطرح میشد، واکنش اطرافیانش نسبت به این قضیه و از همه مهم‌تر واکنش خود ملیکا به آن چگونه بود؟! اگر به قول آرتور، نظر ملیکا نسبت به این عشق منفی بود آیا می‌توانست این شکست را بپذیرد؟ چند وقتی بود که همه فکر و ذکرش اسلام و قدم نهادن در این راه بود، ملیکا بهانه و انگیزه خوبی بود تا با اتکای به نیروی عشق بتواند عزمش را برای وارد شدن به این راه قوی‌تر کند اما اگر ملیکا قلب او را پس می‌زد، ادموند با این حس شکست باز هم تمایلی به مسلمان شدن داشت؟

 آخرین پنجشنبه ماه فوریه سال ۲۰۱۳، روزی آفتابی و زیبا، جایی در نزدیکی بنای یادبود آتش‌سوزی بزرگ لندن در خیابان فیش هیل ساعت ۳ بعدازظهر با قرار گذاشته بودند تا آخرین هماهنگی‌های لازم درباره جمع‌بندی و نتیجه‌گیری مطالعاتشان را با هم انجام دهند.
 رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی

 با رُمان ادموند همراه باشید تا ابعاد جذاب این زندگی عجیب روشن‌ شود...

#رمان_مهدوی ۲۶



✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

آخرین مطالب

» وظایف منتظران ، " دعوت کردنِ مردم به امام زمان و شناساندنِ حضرت " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» دلمُرده ایم و یاد تو جان می‌دهد به ما... ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " آمادگی پذیرش حکومت جهانی حضرت " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " منتظرانی که مردود شدند " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» کلام استاد : ایامی که انسان پالایش می شود ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» مادرِ شهید بود ؛ شهیدِ مفقودالاثر. ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " ظهور یعنی پایان این دنیا؟ " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» خوش آن عیدی که با دلدار باشیم ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " عیسی هم مُبلّغ اسلام است " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " عجله نکردن برای رسیدن زمان ظهور " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " این نور سایه ندارد... " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» خدایا! ما روی تو حساب کرده‌ایم. ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " کاش نومه را می‌شناختیم! " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " اطاعت پذیری " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۳ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۲ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» آنگاه که جبرئیل از او بگوید - ۱ ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " کهکشانی در دستش ، اما ترسان و پنهان " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " اندوهگین بودنِ مومن در فراق امام " ( یکشنبه 4 خرداد 1399 )
» " نعمت پنهان... " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " زینتِ صاحب الزمان باشیم " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» " با آه و ناله باید گفت او... " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» مثل یتیم کوفه ، خرابه‌نشین شدم ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " شناخت علائم ظهور " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» وظایف منتظران ، " با وَرَع بودن " ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» تا یک قدمی ظهور ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» بنی اسرائیل در یک قدمی فتح قدس بودند ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» ارض مقدس - قسمت ششم و پایانی ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» نوبهارا! دل پرخون چمن را دریاب / روزه‌داران فلسطین و یمن را دریاب ( شنبه 3 خرداد 1399 )
» ارض مقدس - قسمت پنجم ( جمعه 2 خرداد 1399 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic