امام سجاد علیه السلام می‌ فرمایند : « نحن ابواب الله و نحن صراط المستقیم »

ادامه ی رمان - قسمت 83

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:29 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

 آرتور که تا آن لحظه سعی کرده بود به خود مسلط باشد، ویلیام را تنگ در آغوش گرفت و برای همیشه این حس خوب پدر و فرزندی را که هیچ‌وقت درباره والدین خویش تجربه نکرده بود، با همه وجود لمس کرد و در تک‌تک اعضای بدنش به خاطر سپرد. بعد از آن نوبت به خداحافظی با ادموند مهربان و دوست خوبش رسید، دست همدیگر را در دست گرفته و با نوعی حسرت به یکدیگر خیره شدند، حسرت روزهایی که به خوشی در کنار هم گذرانده و در بی‌خبری از وجود چنین لحظه‌ای دردناک سپری کرده بودند، حسرت روزهای رفته، حسرتِ ای‌کاش‌هایی که دیگر فکر کردن به آن‌ها جزئی از وجود هر دوی‌شان شده بود.

 وقتی انسان در پرورش احساسات و عواطفش مربی و معلم خوبی داشته باشد، هیچ‌گاه نمی‌تواند در مقابل خوبی‌ها و فطرت پاک انسانی سر تعظیم فرود نیاورد و از کنار دوستی، گذشت و مهربانی بی‌تفاوت عبور کند. این قانون در مورد آرتور مردل هم اتفاق افتاده بود و با همه خودپسندی‌ها، خودخواهی و لذت‌جویی‌ها در زندگی بی بند و بارش، بالاخره در دام محبت و پاکی خانواده پارکر گرفتار شده و اکنون ‌که زمان جدایی از آن‌ها بود، در حد مرگ برایش دردآور و جانکاه می‌نمود.

 آرتور در زندگی هیچ‌گاه محبت والدین و داشتن خواهر و برادر را تجربه نکرده بود، با اینکه خواهر و برادر واقعی داشت اما مدت‌ها بود که از آن‌ها بی‌خبر بود و این هرگز در زندگی‌اش جایی نداشت اما تصور ندیدن ادموند زجرآور بود.

#رمان_مهدوی ٨٣

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 82

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

- پدر! اون شب مهمونی لُرد ریچاردسون رو یادتونه؟ شما و مادر تا یک هفته با من حرف نزدید و جوابم رو نمی‌دادید!

- آخ، هنوز یادم میفته از دستت عصبانی میشم. بیچاره لُرد تا چند وقت هر جا من بودم تو اون مجلس شرکت نمی‌کرد، واقعاً که بعضی وقت‌ها پسر خودسر و بی ملاحظه ای میشی.

 ادموند خندید، ویلیام هم از یادآوری آن ماجرا لبخند کم رنگ و متینی زد که حمل بر تأیید رفتار پسرش نباشد. ۵ سال پیش در مهمانی هایی که به مناسبت فارغ‌التحصیلی دختر لُرد ریچاردسون، جین، برگزار شده بود، ادموند در مقابل پیشنهاد ازدواج لُرد با دخترش به ‌صراحت سبک‌سری و رفتار جلف او را به رخ پدرش کشیده و در نهایت در حضور چند تن از سناتورها و مردان سیاسی اعلام کرده بود که قصد ازدواج با چنین دختری را ندارد و همین مسئله باعث بروز مشکلاتی برای ویلیام شده بود؛ اما امروز که به آن خاطرات فکر می‌کردند در مقابل سختی‌های این مدت به نظر خنده‌دار می‌آمد.

 ویلیام دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت: درسته که اون شب با اون اظهارنظر جنجالی‌ات من رو خیلی خجالت‌زده کردی اما تو دلم به خاطر شجاعتت بهت افتخار می‌کردم.

#رمان_مهدوی ٨٢


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 81

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

در این موقع که پدر و جاناتان باهم مشغول صحبت بودند، ادموند در کنار آن‌ها ایستاده و درحالی ‌که دستش را در جیب‌ شلوارش فرو برده بود، غرق در افکار خودش ظاهراً به گفتگوی آن‌ها گوش می‌داد.

 ناگهان پدر به نشانه اعتراض نگاه سرزنشباری به او انداخت و گفت: ادموند، حواست کجاست؟! آقای کوین با شما هستند!

 ادموند که گویی از دنیای دیگری به ناگاه وارد این دنیا شده است، با دستپاچگی دستش را به ‌طرف جاناتان دراز کرد و گفت: من رو عفو کنید آقای کوین، این لحظه‌های پایانی اضطراب زیادی دارم. با این‌حال از شما به خاطر همه ‌چیز ممنونم و امیدوارم روزی من هم بتونم براتون کار مفیدی انجام بدم. البته نه به این معنی که شما توی دردسر افتاده باشید!

 از دستپاچگی و درعین‌حال حرف‌های خالصانه ادموند، لبخندی بر روی لبان جاناتان نشست از همین رو دست دیگرش را هم بر روی دست او گذاشت و گفت: آقای ادموند، شما یکی از دوست‌داشتنی‌ترین مردهایی هستید که من در طول زندگی‌ام باهاشون آشنا شدم. قاطعانه میتونم بگم که وقار و متانت شما آدم رو تحت تأثیر قرار میده و هر کس حتی یک‌بار در زندگی با شما روبرو بشه، دیگه نمیتونه فراموشتون کنه. مطمئنم که موفق میشید، پس این‌ همه نگرانی لازم نیست.

#رمان_مهدوی ٨١


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 80

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

  آرتور به سمت او خم شد و با شیطنت گفت: اگه میدونستم تو خاورمیانه این‌همه سرگرمی خوب و چنین خانم‌های زیبایی پیدا میشه، یه کم دیرتر به فکر ازدواج میفتادم و بلند قهقهه زد. ادموند که از شوخی زننده و چندش‌آور آرتور منزجر شده بود، چشم غرّه‌ای به او رفت و گفت: من فکر می‌کردم که دیگه دست از این هرزه‌گردی‌ها برداشتی و مرد درستکاری شدی اما ظاهراً سخت در اشتباه بودم، تو واقعاً نمی تونی از این کار دست ‌برداری؟!

- این‌قدر سخت نگیر پسر! شوخی کردم، این شب‌ آخری نمیشه یه کم دست از مقدس‌مآبی برداری و انجیل نخونی؟ آهان، گرچه یادم نبود تو دیگه انجیل نمیخونی! من که کاری نکردم فقط یه آرزوی بربادرفته رو به زبون آوردم، همین!

- جدی؟! پس باید ببینیم نظر راشل در مورد این آرزوی بربادرفته چیه!

- مسخره! خیلی شوخی مزخرفی بود!

- شوخی من یا تو؟!

- بگذریم، معذرت می‌خوام. حق با توئه، شوخی بیجایی کردم! بهتره بریم سر موضوع خودمون، به نظرت جاناتان چطور آدمی بود؟ خیلی از خود راضیه، به نظرم خودش رو خیلی زرنگ میدونه، از اول تو دانشگاه هم همین‌طور بود. فکر می کنه من نفهمیدم از ترسش منو انداخت جلو و بهانه الکی آورد! میگه یه وکیل خیلی خوب هم تو ایران سراغ داره که بتونی کارهات رو به اون بسپری.

- آدم بدی به نظر نمیاد! باید تا حدودی بهش حق داد، شاید اگه ما هم بودیم جانب احتیاط رو رعایت می‌کردیم.

#رمان_مهدوی ٨٠


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 79

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

جاناتان کوین مردی لاغراندام و قدبلند بود، با چشمانی آبی روشن و کمی پف‌آلود، موهای بسیار مجعد و بور، پوستی گندمی با یک عینک گرد مدل پنسی که ظاهر او را به مردان قرن 19 شبیه می‌کرد. با وجود اینکه ظاهرش مُهر تأییدی بر نژاد انگلیسی‌اش بود اما زندگی در یکی از کشورهای خاورمیانه و در میان مردم عرب تبار برای سالیان متمادی، گرمی و صمیمیت خاصی در رفتارش به او بخشیده بود که از سردی ذاتی‌اش می‌کاست. برخورد بسیار دوستانه و محترمی با آن‌ها داشت و همین نوع رفتار اثر مثبتی را در مخاطب القاء می‌کرد.

 نزدیک دو ساعت دیدارشان به طول انجامید. بااینکه برنامه مهاجرت ویلیام و ماری غیرمنتظره بود اما مشکل خاصی برای ادامه راه وجود نداشت. همه کارها به‌صورت کاملاً قانونی انجام ‌شده بود. بعد از عزیمت آن‌ها به ایران، ادموند در همان روزهای ابتدایی سفر، باید حسابی در یکی از بانک‌های ایرانی باز می‌کرد. قرار بر این شد که آرتور تا زمان نقل ‌و انتقال کامل حساب‌ها در دُبی بماند و بر انجام کارها نظارت کامل داشته باشد. این درخواست از طرف جاناتان مطرح شد زیرا معتقد بود با وجود آقای ویلیام کار کمی مشکل شده است.

#رمان_مهدوی ٧٩


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 78

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

سرانجام زمان رفتن به فرودگاه فرا رسید، همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه برای انجام امور بازرسی و کنترل بلیط باید به گیشه های مورد نظر مراجعه میکردند. در میانه راه ناگهان ادموند ایستاد، ویلیام اولین کسی بود که متوجه تغییر حالت او شد، گفت: چیزی شده اِد؟

- پدر، اون جا رو نگاه کنید! مسئول بازبینی و صحت پاسپورت‌ها دیوید نیست؟! پسر آقای پندلتون!

 ویلیام سر چرخاند و به آن‌طرف نگاه کرد. حق با ادموند بود، این مرد از آن دسته افرادی بود که دشمن درجه‌یک خاندان پارکر به‌حساب می‌آمد، پدرش جرج پندلتون رئیس پلیس محلی وینچ فیلد و پسرش، دیوید از بچگی رقیب سرسخت ادموند بود، در هرجایی که می‌توانست خودی نشان دهد سعی می‌کرد وانمود کند از او بالاتر است و این حس حسادت و رقابت تا جایی پیش رفته بود که از هیچ کوششی برای پیش افتادن فروگذار نمی‌کرد.

 ویلیام بازوی ادموند را محکم گرفت و گفت: ادموند، هر چیزی در چهره تو میتونه این آدم رو مشکوک کنه، پس عادی باش و مثل همیشه رفتار کن، نه بیشتر، نه کمتر! نگران نباش پسرم، فقط ازت خواهش می‌کنم اگه حرفی زد خودت رو کنترل کن.

#رمان_مهدوی ۷۸


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 77

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

  ادموند دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و سعی کرد خونسرد باشد و بی‌احترامی های او را پاسخ ندهد ولی او همچنان ادامه داد: هنوز هم جذاب و خوش تیپی پسر، شایدم بیشتر از قبل! نگران نباش، حتما دختر دیگه ای هست تو این دنیا که حاضر باشه با تو زندگی کنه!

 آرتور که به‌جای ادموند از کوره در رفته بود، جلو آمد، بلیط‌ها و بقیه مدارک را با عصبانیت از او گرفت و گفت: جناب پندلتون، تو از اون دسته آدم‌هایی هستی که در زندگی بهتره فقط یک‌بار باهاشون برخورد داشت، چون دفعه دوم ممکنه آدم تصمیم بگیره دندونات رو بریزه تو دهنت یا راهی برای خفه کردنت پیدا کنه، روز خوش آقا.

 ادموند که از حرف آرتور و قیافه وا‌رفته دیوید خنده‌اش گرفته بود، سری به علامت خداحافظی تکان داد و در کمال خونسردی با دوستش به راه افتاد، ویلیام هم قبل از پیوستن به آن‌ها گفت: خوب بودن خصیصه‌ای که هرچقدر هم سعی کنی، نمیتونی اَداشو در بیاری و باید در ذاتت باشه، به پدرتون سلام برسونید آقای پندلتون.

 ماری دستش را بر روی بازوی ویلیام قلاب کرد و با بی‌اعتنایی کامل از آنجا دور شدند. سرانجام با همه کشمکش‌ها، همگی سوار هواپیما شده و خاک انگلستان را ترک کردند.

#رمان_مهدوی ۷۷

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 76

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

روز مراسم مهمان‌های زیادی در کلیسای قدیمی دهکده جمع شده بودند. یک روز آفتابی که از اوایل صبح نسیم خنکی در آن وزیدن گرفته بود. همه‌چیز خوب و آرام شروع ‌شده و در حال انجام بود. از آنجا که هر کاری به ویلیام و ادموند سپرده میشد، در نهایت دقت به سرانجام میرسید، همه کارها خوب و منظم پیش می‌رفت. کلیه مهمان‌هایی که از لندن و یا شهرهای دیگر برای جشن دعوت شده بودند، از یکی دو شب قبل در مهمانخانه وینچ فیلد که مربوط به قرن هفدهم میلادی بود و همچنین هتل چهارفصل همپشایر اقامت کرده و به‌خوبی پذیرایی می‌شدند.

 در آن روز، عروس در یک لباس بسیار ساده سفیدرنگ با آستین‌های بلند مزین شده به تورهای بسیار مرغوب در کلیسا حاضر شد، دنباله لباس و تور روی سرش نسبتاً کوتاه و موهای بور و روشن انگلیسی‌اش که به‌سادگی پشت سرش جمع شده، به‌خوبی از زیر آن نمایان بود. چشمانش براق‌تر و خندان‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. کلیسا با گل‌های رز سفید و فصلی تزئین و مهمان‌ها قبل از عروس و داماد در کلیسا حاضرشده بودند، عروس و داماد هم آن‌ها را چندان منتظر نگذاشته و خیلی زود به جمع آنان پیوستند. مراسم در سادگی و آرامش برگزار شد و بعد از آن از مهمان‌ها در خانه پارکرها پذیرایی شدند.

#رمان_مهدوی ۷۶


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 75

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:21 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

چند روز پیش از مراسم جشن خبر مهمی به خانواده پارکر رسید. سناتور سایمون با ویلیام تماس گرفته و گفته بود که اطلاعات جدیدی از لوگان پیدا شده است. بعد از حوادث تروریستی و قدرت گرفتن گروه داعش در منطقه شام و بخشی از سوریه، این گروه تروریستی برای جلب افراد بیشتر به ‌عنوان ارتش آزاد، در صدد تبلیغات گسترده دروغین در سایت‌ها و شبکه‌های مختلف اجتماعی برآمده اند و هر روز تعداد زیادی از جوانان افراط طلب و خشونت گرای اروپایی به آن‌ها می پیوندند.

 به همین دلیل سیستم امنیتی، حلقه جاسوسی ها و سرکشی به اینگونه شبکه ها را تنگ تر کرده و صفحه‌های شخصی افراد مظنون را مورد رصد بیشتری قرار داده است. در نهایت پلیس با پیگیری های زیاد متوجه شده بود که لوگان هنوز زنده است و به ‌احتمال ‌زیاد آن‌ها را برای انجام عملیات تروریستی از سوریه به خاک عراق فرستاده اند.

 این خبر از جهتی خوشحال کننده بود زیرا لوگان را زنده یافته بودند و از طرف دیگر بسیار بد و نگران‌کننده چون هرلحظه ممکن بود با توجه به درگیری های شدید ارتش عراق و نیروهای مردمی در مقابله با تروریست‌ها، آنجا کشته شود و اکنون او یک تروریست به شمار می‌آمد.

#رمان_مهدوی ۷۵


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 74

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:20 ق.ظ - جمعه 21 دی 1397

سرانجام روز مراسم فرا رسید. به همان اندازه ای که این دو خانواده از این ازدواج خوشحال و شاد به نظر می رسیدند به همان اندازه نیز دلهایشان لبریز از غم و اندوهی تمام نشدنی بود که از رسیدن زمان هجرت و دوری از وطن نشاءت میگرفت.

 این جدایی اجتناب ناپذیر لحظه ‌به ‌لحظه چهره زشت و کریه خود را بیشتر نمایان میکرد و تنها یک انسان با ذکاوت و تیزهوش میتوانست این اندوه را از عمق چهره های به ظاهر شاد آن ها بیرون بکشد و در این میان رنج ادموند از همه بیشتر بود همانگونه که شادی و هیجان اضطراب آلودش هم بیشتر از دیگران میبود. از طرفی خوشحالی وصف ناپذیرش برای دیدار دوباره همسر و تنها عشق زندگی‌اش و همچنین فرزندی که هنوز نتوانسته او را در آغوش بگیرد، ذره ذره وجودش را چنان آتشی مهارنشدنی در برگرفته بود و از طرف دیگر عذاب وجدان مرگباری که مانند یک گاز سمی در تک تک سلول هایش منتشر میشد و خود را مقصر دوری پدر و مادرش از زادگاه و جایگاه اجتماعی‌شان میدانست.

 در طول مدت دوری و فراق، از لحظه ای که آخرین دیدار او و ملیکا در بیمارستان رقم خورده بود تا این لحظه، هزاران بار در رؤیاهایش حالت های مختلفی را تجسم کرده بود که میتوانست از این وضع رهایی یابد و به سوی عشق و آرزویش پرواز کند اما هرگز حتی ثانیه ای به ذهنش خطور نکرده بود که والدینش در آزمون دشواری واقع میشوند؛ در یک طرف ثروت و مقام و در طرف دیگر محبت فرزند!

#رمان_مهدوی ۷۴


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 73

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:20 ب.ظ - چهارشنبه 5 دی 1397

  آن شب بعد از صرف شام آرتور و راشل راهی لندن شدند، هماهنگی های لازم برای برگزاری مراسم تا حد زیادی انجام‌ شده و باقی موارد را هم به ادموند سپردند. در این فاصله ویلیام موضوع پیشنهاد ادموند را با آرتور مطرح کرد، به نظر او هم بهترین راه و ایمن ترین حالت ممکن بود!

 اگرچه مهاجرت خاندان پارکر از انگلستان خسارت جبران ناپذیری به تاریخ و اصالت منطقه وارد میکرد اما خوشبختی و آسایش حق این مردمان نجیب بود و باید آرامش به خانواده آنها باز می گشت.

 درجایی که پای امنیت و رفاه خانواده در میان بود، ویلیام بدون کوچکترین تردیدی اولویت را به آنها میداد و حاضر بود همه هستی‌اش را در ازای خوشبختی خانواده اش فدا کند. به همین دلیل زمان زیادی نیاز به فکر کردن نداشت تا بین ماندن در سرزمین مادری و دوری از فرزند یکی را انتخاب کند.

 تصمیم قطعی او مهاجرت همه خانواده بود؛ بنابراین آرتور با راهکارهایی که به نظر ادموند و خودش میرسید، سر و سامانی به وضعیت املاک اجدادی و حسابهای بانکی آنها داده و شرایط را برای مهاجرت دائم این خانواده فراهم کرد.

#رمان_مهدوی ۷۳


✅ کانال "مهدیاران"



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 72

نویسنده : محمد | تاریخ : 10:10 ق.ظ - پنجشنبه 1 آذر 1397

 ادموند از جایش بلند شد و به سمت پدر رفت، با لحنی که حاکی از پشیمانی بود گفت: پدر، من به خاطر رفتارم به خصوص در این چند روز گذشته متأسفم. امیدوارم شما و مادر با بزرگواری همیشگی خود من رو عفو کنید. در این دو سال من در مسیر بسیار سختی قرار گرفتم، جدایی از همسرم من رو دلشکسته کرد اما... مکثی کرد، به چشمان پدر که اشک در آن حلقه ‌زده بود خیره شد و گفت:

 اما جدایی از شما هم برای من کشنده است، این منصفانه نیست که من بین شما و همسرم فقط باید یکی رو انتخاب کنم. ویلیام دستانش را روی شانه‌های پسرش گذاشت و گفت: پسرم، یادته روزی که گفتی تصمیم گرفتی مسلمان بشی و با یک دختر مسلمان ازدواج کنی، چی بهت گفتم؟! راه رسیدن به هر چیز ارزشمندی در زندگی ناهموار و دشواره، پستی ‌و بلندی‌های زیادی را باید پشت سر بذاری و گاهی مجبوری این سختی‌ها رو به جون بخری تا لایق رسیدن به چیزهای ارزشمند بشی!

 بالاخره دیر یا زود این اتفاق می افتاد، یه روزی میرسید که تو از ما جدا میشدی و به دنبال زندگی خودت میرفتی، پس بهتره اون زندگی طبق آرزوهات باشه و ما هم خوشحالیم که تو به خوشبختی که انتظارش رو داری برسی، گرچه تو با رفتنت قلب و روح ما رو هم با خودت خواهی برد.

#رمان_مهدوی ۷۲


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 71

نویسنده : محمد | تاریخ : 11:54 ب.ظ - دوشنبه 9 مهر 1397

 ادموند دوباره با یادآوری این موضوع خشمگین شد ، ماری دست او را در دست گرفت و دلسوزانه گفت : پسرم ما رو ببخش ، حق‌ داری که از ما عصبانی باشی ، راستش همه ما فکر میکردیم تو اگه این موضوع رو بفهمی نمیتونی باهاش براحتی کنار بیای یا اینکه اجازه نمیدی همسرت بره ، فکر میکردیم این بهترین راهه.

 ویلیام اضافه کرد : و البته نگران این بودیم قبل از اینکه ملیکا بتونه اینجا رو ترک کنه با بر ملأ شدن موضوع بچه از طرف اونهایی که قصد جان تو رو داشتند ، جان خودش و بچه هم به خطر بیفته. پس بهترین راه سکوت کردن بود تا اونها به سلامت به ایران برسند.

 ادموند در برابر این استدلال پدر بی سلاح شده بود ، به این نتیجه رسید که در آن شرایط چاره‌ ای جز احتیاط وجود نداشته و باید تا حد امکان همه چیز عادی جلوه میکرده است ، در این صورت امکان بروز هر نوع سوءقصدی به جان هر کدام از آنها به حداقل میرسید.

 یک نوع دلتنگی همراه با خشمی مبهم او را در برگرفته بود ، از طرفی فکر رها کردن پدر و مادرش و جدایی از آن‌ ها برای همیشه ، خون را در رگ‌ هایش منجمد می‌ کرد و از طرف دیگر نمی‌ توانست بیشتر از این دور از همسر و فرزندش به زندگی ادامه دهد.

#رمان_مهدوی ۷۱

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 70

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:30 ق.ظ - پنجشنبه 11 مرداد 1397

مادر دست پسرش را که در نزدیکی اش ایستاده بود ، در دست گرفت و ادموند بی اختیار کنار او نشست. ویلیام که احساس کرد پسرش نسبت به چند ساعت قبل آرامتر شده و آمادگی بیشتری برای شنیدن مسائل پیدا کرده است ، در نزدیکی آنها کنار شومینه ایستاد و ادامه داد :

  وقتی تو اینجا رو ترک کنی و اون آدمهای شرور بفهمند که تو برای همیشه رفتی ، به ‌احتمال‌ زیاد در صدد مصادره اموال تو بر می آیند ، پس تنها راه حل منطقی که به ذهن ما میرسید این بود که مقداری از اموال رو به پول تبدیل کنیم و در جایی که ممکنه برات سپرده گذاری کنیم...

  کمی مکث کرد و ادامه داد : از فروش اون دو تا زمین به آقای فَنتورپ ، پول زیادی نصیبمون نشد چون دارایی تو در حالت عادی خیلی بیشتر از اینها میتوانست باشد! با هم‌فکری آرتور ، به این نتیجه رسیدیم که با یک وکالت تام ، من به‌عنوان پدرت درجایی خارج از انگلستان پول‌ ها رو سپرده‌ گذاری کنم تا هر وقت خواستی بتونی ازش استفاده کنی بدون اینکه امکان توقیف اموال و سپرده هات وجود داشته باشه. برای همین بدون اینکه حساسیتی پیش بیاد به یکی از کشورهای عربی در همسایگی ایران سفر کردیم. تو تحقیقاتمون متوجه شدیم در دُبی ایرانی‌ های زیادی ساکن هستند که میشه از اطلاعاتشون استفاده کرد.

#رمان_مهدوی ۷۰

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 68

نویسنده : محمد | تاریخ : 12:16 ب.ظ - دوشنبه 17 اردیبهشت 1397

ادموند اسبش را در همان حوالی رها کرد و زیر بزرگ‌ترین درخت کنار دریاچه نشست، همان‌جا که با ملیکا بارها در کنار هم نشسته بودند. قلبش تاریک شده بود، نمی‌توانست دیگران را ببخشد. غرورش جریحه‌دار و احساسش گویی زیر سُم اسبانِ در حال تاخت‌وتاز له‌شده بود. سرش را به تنه درخت تکیه داد و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد حضور یک نفر را در نزدیکی خودش احساس کرد، به‌سرعت چشم‌هایش را گشود و نیم خیز شد.

 مردی از اهالی دهکده را کنارش دید که با لبخند مهربانی به او خیره شده است. با تعجب گفت: آقا، اتفاقی افتاده؟ نکنه من ناخواسته حقی رو از شما ضایع کردم؟

- نه قربان اصلاً، شما باید پسر آقای ویلیام پارکر باشید، درسته؟ من خیلی وقته که دلم می‌خواست شما رو ببینم و بابت لطفی که خودتون و پدرتون در حقم کردید ازتون تشکر کنم.

- لطف؟! چه لطفی؟ شما راجع به چی دارید صحبت می‌کنید؟

- در مورد زمینی که پدرتون به من واگذار کرد برای امرارمعاش خانواده‌ام، من به‌سختی می تونستم پولی در بیارم اما از شش ماه پیش تا حالا زندگیمون رونق تازه‌ای گرفته و من این‌ رو مدیون شما و پدرتون هستم.

#رمان_مهدوی ۶۸



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : Main Post ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 69

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:17 ق.ظ - جمعه 7 اردیبهشت 1397

  زمانی که به خانه رسید، پدر و مادرش مشغول صحبت با هم بودند، آن‌قدر شتاب‌زده وارد شد که آن‌ها تصور کردند دوباره حادثه بدی رخ ‌داده است. هر سه بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند تا اینکه ادموند به حرف آمد: عذرمی‌خوام، میدونم رفتارم بی‌ادبانه بود اما پدر دارم دیوونه میشم، من کاملاً گیج شدم، این واقعیت داره که شما زمین‌های پدربزرگ رو بعد از چند قرن مالکیت به شخص دیگهای واگذار کردید؟! آخه چرا؟!

 ویلیام از جایش بلند شد و بی‌آنکه به ادموند نگاه کند، به‌طرف میزتحریرش رفت و کتابی را از روی آن برداشت، تظاهر کرد از پرسش او چندان متعجب نشده و انتظار آن را داشته است، بنابراین به گفتن جمله‌ای کوتاه اکتفا کرد؛ خب بله! مگه مشکلی هست؟ برای انجام کاری به پول نیاز داشتم.

- به پول نیاز داشتید؟! ادموند با تعجب فریاد زد: شما به پول نیاز داشتید؟! برای چه‌کاری به این‌ همه پول نیاز داشتید؟ چرا اصرار دارید با من طوری رفتار کنید که انگار ناتوانم و از عهده حل مشکلاتم برنمیام؟!

- من هرگز چنین اصراری ندارم پسر! این‌رو بفهم. یه چیزهایی هست که خواستیم بهت بگیم اما تو اجازه ندادی. من اون زمین‌ها رو برای زندگی و آینده تو مجبور شدم بفروشم، لازم بود قبل از رفتنت یه کارهایی انجام بشه!

#رمان_مهدوی ۶۹


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 68

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:17 ق.ظ - پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397

  ادموند اسبش را در همان حوالی رها کرد و زیر بزرگ‌ترین درخت کنار دریاچه نشست، همان‌جا که با ملیکا بارها در کنار هم نشسته بودند. قلبش تاریک شده بود، نمی‌توانست دیگران را ببخشد. غرورش جریحه‌دار و احساسش گویی زیر سُم اسبانِ در حال تاخت‌وتاز له‌شده بود. سرش را به تنه درخت تکیه داد و چشمانش را بست. چند دقیقه بعد حضور یک نفر را در نزدیکی خودش احساس کرد، به‌سرعت چشم‌هایش را گشود و نیم خیز شد.

 مردی از اهالی دهکده را کنارش دید که با لبخند مهربانی به او خیره شده است. با تعجب گفت: آقا، اتفاقی افتاده؟ نکنه من ناخواسته حقی رو از شما ضایع کردم؟

- نه قربان اصلاً، شما باید پسر آقای ویلیام پارکر باشید، درسته؟ من خیلی وقته که دلم می‌خواست شما رو ببینم و بابت لطفی که خودتون و پدرتون در حقم کردید ازتون تشکر کنم.

- لطف؟! چه لطفی؟ شما راجع به چی دارید صحبت می‌کنید؟

- در مورد زمینی که پدرتون به من واگذار کرد برای امرارمعاش خانواده‌ام، من به‌سختی می تونستم پولی در بیارم اما از شش ماه پیش تا حالا زندگیمون رونق تازه‌ای گرفته و من این‌ رو مدیون شما و پدرتون هستم.

#رمان_مهدوی ۶۸


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 67

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:55 ب.ظ - چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397

 ادموند با عصبانیت از جایش بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و زیر لب گفت: زمان مناسبیه که چی پدر؟! لابد شما به این نتیجه رسیدید که من دیگه باید برم. ویلیام نگاهی به ادموند انداخت و سپس به آرتور گفت: به نظرت حالش غیرطبیعی نیست؟! نکنه... هنوز حرفش تمام نشده بود که ادموند با حالت خاصی گفت:

 نه! چرا غیرطبیعی باشه پدرجان؟! همه چی طبیعیه مثل همیشه! همونطور که من همیشه پسر حرف‌گوش‌کن و مؤدبی بودم و شما هم همیشه خیرخواه من بودید بدون اینکه ذره‌ای احساس من برای کسی اهمیت داشته باشه.

 آرتور بلند شد، به سمت او رفت، نگاه سرزنش باری به او انداخت و گفت: داری بی انصافی می‌کنی دوست من، همه ما هر کاری کردیم برای نجات تو بود، هیچ‌کس نمی‌خواست تو رو آزار بده.

- تو چطور تونستی با من چنین کاری بکنی؟! چرا نذاشتی خودم راه نجاتم رو انتخاب کنم؟!

 بی درنگ به پدرش رو کرد و خطاب به او با عصبانیت گفت: شما پدر، شما چرا به من اهمیت ندادید؟! تو این بیست ماه حتی یکی از شماها برای یک‌بار هم از من نپرسید تو با درد و رنجت چطور داری کنار میای؟ دوست داری یه کم‌حرف بزنی تا قلبت سبک بشه؟! همسرم، همون کسی که در لحظه عقد قول داد و قسم خورد که هیچ‌وقت هیچ‌چیزی رو از من پنهان نکنه، چطوری تونست با احساس من بازی کنه؟!

#رمان_مهدوی ۶۷


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 66

نویسنده : محمد | تاریخ : 07:00 ق.ظ - پنجشنبه 30 فروردین 1397

 سکوت سنگینی در اتاق حاکم شده بود ، ادموند همچنان در سکوت به عکسها خیره مانده بود. ویلیام نزدیک پنجره رفت و آن را گشود تا با ورود هوای تازه به درون اتاق کمی فضای سنگین آنجا را تغییر دهد. همگی حرکات و رفتار ادموند را زیر نظر گرفته بودند ، سکوتش نگران کننده و مرگبار بود.

 ویلیام پیش او برگشت و کنارش نشست ، دستش را روی صورت پسرش گذاشت. اشک‌ های ادموند که آهسته و بی‌ صدا روی دست پدر می‌ چکید ، داغ دل او را بیشتر می‌ کرد. بی‌ آنکه چشم از آن عکس‌ ها بردارد ، از او پرسید : پدر ، وقتی برای اولین بار تونستید فرزندتون رو در آغوش بگیرید ، اونم درست در اولین لحظه‌ ای که پا به این دنیا گذاشت ، چه حالی داشتید؟

 پدر صورت پسرش را در میان دو دست گرفت و گفت : وقتی که نفست به صورتم خورد و تو دست‌ های من گریه کردی ، دنیا مال من بود. هیچ‌ چیزی زیباتر از پدر شدن تو دنیا وجود نداره ، اونم پدر پسری مثل تو.

 ادموند پدر را سخت در آغوش فشرد و بغضش ترکید ، زیر لب با صدایی که به‌ سختی شنیده می‌ شد ، گفت : پس من همه عمرم رو باختم که بعد از یک سال تازه فهمیدم فرزندی دارم و لذت در آغوش کشیدنش در اولین لحظه‌ های زندگی‌ اش رو از دست دادم...

#رمان_مهدوی ۶۶

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 65

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:31 ق.ظ - پنجشنبه 23 فروردین 1397

 فردا صبح حدود ساعت ۹:۳۰ وقتی که دیگران مشغول صرف صبحانه بودند، راشل هم از راه رسید و شادی و نشاط بیشتری به جمع بخشید. یک ساعت دور هم سر میز صبحانه به گفتگو پیرامون مراسم گذشت و درنهایت ادموند به اصرار با آرتور و راشل همراه شد تا برای هماهنگی با کلیسای دهکده کارهای لازم را انجام دهند و وسیله‌های مورد نیاز را فراهم کنند.

 حدود ساعت ۴ بعدازظهر به خانه بازگشتند، ادموند با عجله به اتاقش رفت. در طول مدت غیبت او، ویلیام به آرتور گفت که بهتر است قضیه را همین امروز با ادموند مطرح کنند و این بار سنگین را از دوش خود بردارند. آرتور هم چاره ای جز موافقت ندید. سرانجام ادموند به جمع آن‌ها پیوست، شادابی خاصی از عبادتش گرفته و پر از انرژی بود اما در چهره دیگران اضطراب زیادی موج می‌زد حتی راشل! و او این مسئله را در همان لحظه اول ورودش احساس کرد، نگاه کنجکاوانه‌ای به تک‌تک آن‌ها انداخت و به پشتی مبل تکیه داد، نفس عمیقی کشید و گفت: تو این مدتی که من نبودم اتفاق خاصی افتاده که شما...

 مکثی کرد و به چهره همگی آن‌ها دقیق شد. حتی اِلنا که مشغول ریختن قهوه و پذیرایی عصرانه بود، سعی می‌کرد نگاهش با نگاه او تلاقی نکند.
ویلیام گلویش را صاف کرد ولی صدایش به‌وضوح می‌لرزید، بااین‌حال گفت: نه پسرم تو این چند دقیقه اتفاقی نیفتاده، نگران نباش.

- پدر! چرا با کلمات بازی می‌کنید؟! منظورم این بود که چه اتفاقی افتاده؟! چرا اینجا همه یه دفعه تغییر کردند؟

#رمان_مهدوی ۶۵

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 64

نویسنده : محمد | تاریخ : 02:15 ق.ظ - دوشنبه 20 فروردین 1397

ماری دستش را به سمت موهای ادموند برده و با مهربانی مادرانه‌اش آن‌ها را از صورت او کنار زد و گفت: تو هنوز هم مثل بچگی هات عادت نداری که وقتی موهات بهم میریزه از توی صورتت کنار بزنی، بارها گفتم که یه مرد باید همیشه سر و وضع مرتبی داشته باشه مثل پدرت ولی تو هیچ وقت گوش نمی‌کنی!

- خب وقتی شما هستید که با دست‌های مهربونتون این کار رو برام انجام می‌دید چرا باید خودم رو از این لذت محروم کنم؟!

- من که همیشه در کنارت نیستم پسرم، یه روزی می رسه که تو از من و پدرت خیلی دور خواهی شد.

 اشک در چشمان مادر حلقه زد، ادموند باحالت خاصی مادرش را نگاه می‌کرد، متوجه منظور او نمی‌شد، چرا امروز همه حرف هایشان نیمه تمام میماند! همین‌که خواست حرفی بزند، آرتور و ویلیام به کمک ماری آمده و سعی کردند ذهن او را از این موضوع دور کنند.

 آرتور گفت: بس که این پسر رو لوس کردید خانم پارکر! خب همینه که حاضر نیست کارهاشو خودش انجام بده. من نمی‌دونم چه جوری دور از شما زندگی می‌کرد؟!

 ادموند باحالت اعتراض آمیزی گفت: آرتور، من کجا لوسم؟! باز تو موردی برای اذیت کردن من پیدا کردی؟!

#رمان_مهدوی ۶۴


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 63

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:10 ق.ظ - دوشنبه 20 فروردین 1397

  ادموند هم که از این‌ همه نشاط و شادی دوستش خوشحال بود، خود را به دست او سپرد و فقط با لبخند به حرفهای او گوش ‌داد. سرانجام به خانه رسیدند و آرتور به‌محض اینکه چشمش به ویلیام و ماری افتاد، ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد. البته کمی از این هیجان زدگی مربوط به اشتباهی بود که سهواً در موقع صحبت کردن با ادموند انجام داده بود و میترسید که دوباره در کوچکترین فرصت پیش آمده، مسئله را پیش بکشد و سؤال پیچش کند. مطمئن بود که از ذهن پویا و نگاه تیزبین او هیچ‌ چیزی دور نمی‌ماند و فراموش نمیشود.

 صحبت‌های آرتور که تمام شد، ویلیام مانند پدری دلسوز و با مهمان نوازی صمیمانه‌ای گفت: پسرم من واقعاً خوشحالم و بهت از صمیم قلب تبریک میگم. تو میتونی با خیال راحت روی کمک ما حساب کنی. هر کاری از دستمون بربیاد، برات انجام خواهیم داد. اصلاً نگران نباش، مگه نه پسرم؟! و به ادموند نگاه کرد که در این مدت ساکت و به زمین خیره شده بود.

- بله پدر همینطوره، اینجا متعلق به شماست و هر کاری که لازم می دونید من انجام خواهم داد تا هم شما و هم دوستم راضی باشید.

- ممنونم پسرم، از تو انتظار چنین سخاوتی هم می‌رفت و می دونم که تو آرتور رو مثل برادر خودت دوست داری.

#رمان_مهدوی ۶۳

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 62

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:04 ب.ظ - شنبه 26 اسفند 1396


 آرتور که خوشحالی خاصی در نگاهش موج میزد، وارد خانه شد و با ذوق زدگی فراوان به سمت ادموند آمد، دستش را به‌طرف او دراز کرد و گفت: سلام دوست خوبم، از دیدنت خیلی خوشحالم!

  ادموند لبخند دوستانه ای زد و گفت: سلام آرتور عزیز، بهتره اینقدر شیرین زبونی نکنی، تو از دیدن من واقعاً این‌قدر خوشحالی؟!؛ و هر دو بلند خندیدند. ویلیام و ماری به استقبال او آمده و نگاه معناداری بین آن‌ها رد و بدل شد که از چشمان تیزبین ادموند دور نماند اما مثل همیشه ترجیح داد وانمود کند که متوجه چیزی نشده است!

  ویلیام گفت: بیا پسر، بیا بنشین و بگو چی شده که امروز صبح اول وقت سراغ ما اومدی؟
 
- خب راستش جناب ویلیام یه کم خسته بودم...؛ و باید در مورد موضوعی با ادموند حتماً صحبت می‌کردم، برای همین یکی دو روزی مرخصی گرفتم و خودم رو برای استراحت به منزل شما دعوت کردم.

- کار خیلی خوبی کردی، تو دیگه جزئی از خانواده ما هستی و همیشه از دیدنت خوشحال خواهیم شد.

  ماری، النا را صدا زد و به او گفت که بساط چای را آماده کند. آرتور بی‌قراری مبهمی داشت تا با دوستش تنها شود و بتواند هر چه زودتر خبر مهمی را به او بدهد که به خاطرش تا وینچ فیلد سفرکرده بود.

#رمان_مهدوی ۶۲


✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 61

نویسنده : محمد | تاریخ : 06:43 ب.ظ - چهارشنبه 23 اسفند 1396


صبح جمعه یکی از روزهای بهاری سال ۲۰۱۵، منطقه وینچ فیلد از همیشه سرسبزتر به نظر میرسید. نسیم دل انگیزی وزیدن گرفته بود که روح تازه ای از زندگی را همراه با خود در طبیعت میگستراند. گل‌ها شادابی و نفس روح بخشی به زمین هدیه می‌کردند، گویی که جان دوباره‌ای در آن می‌دمید.

  ادموند پنجره اتاق را بازکرده بود تا هوای تازه‌ای تنفس کند و به زیبایی‌های طبیعت بنگرد. غرق در افکار خودش، گاهی خاطرات بهار دو سال گذشته به ذهنش هجوم می‌آوردند؛ در آن موقع فکر می‌کرد خوشبختی هدیه شده به او همیشگی و جاویدان است و هیچ‌گاه تا لحظه مرگ پایانی برای آن نخواهد بود! گاهی هم آینده را برای خود ترسیم می‌کرد و قلبش به این امید زنده می‌شد.

 در این چند ماه گذشته که مانند چند سال سپری ‌شده بود، او از همیشه کم‌حرف‌تر به نظر می‌رسید. اگر کسی برای اولین بار با او مواجه می‌شد، تصور می‌کرد او یکی از مغرورترین و متکبرترین انسانهایی است که تاکنون دیده است اما بعد از گذشت زمان کوتاهی متوجه می‌شد که در قضاوت دچار اشتباه و پیش‌داوری شده است زیرا او حاضر بود خود را برای کمک به دیگران تا جایی که در توان دارد وقف کند. مردم دهکده وینچ فیلد که با خانواده پارکر آشنایی داشتند ، او را یکی از دوست‌ داشتنی‌ ترین و مهربان‌ ترین انسان‌ های این روزگار به‌ حساب می‌ آوردند. هرکدام از این مردم که به مشکلی برخورد می‌ کرد چه مالی ، چه حقوقی و یا حتی خانوادگی بدون تردید تنها کسی که می‌توانست بدون چشم‌داشتی به آن‌ها کمک کند و درعین‌ حال رازدار باشد ، ادموند بود.

#رمان_مهدوی ۶۱

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c


برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 60

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:10 ب.ظ - دوشنبه 21 اسفند 1396

  آن روز بعد از رفتن مریم و پراکنده شدن اعضای خانواده، مصطفی و محمد بصورت جدی مشغول بررسی مشکلات به وجود آمده شدند و درصدد حل آن‌ها برآمدند؛ محمد جان، بابا، باید با هم یه برنامه ریزی کنیم و به وضع زندگیمون سر و سامونی بدیم. خواهرت نیاز به آرامش داره، امروز قبل از اومدن شماها داشتم با یکی از دوستان قدیمم تو شیراز صحبت میکردم. اگه خدا بخواد تصمیم دارم مادر و خواهرت رو ببرم اون جا ولی اول باید یه خونه تهیه کنیم.

- بابا جون، خونه من متعلق به شماست، چرا میخواهید راه به این دوری برید، همسرم هم از بودن با شما خوشحال میشه.

- می‌دونم پسرم ولی آدم خودش باید یه سری ملاحظات رو به جا بیاره تا هیچ وقت موجب دلخوری نشه. شما باید استقلالتون رو در زندگی حفظ کنید تا بچه های خوبی تربیت کنید و تحویل جامعه بدید. خدا رو شکر منم که اینقدر پول دارم تا از پس هزینه های زندگیمون بر بیام. در ضمن میدونی که دکتر گفته هوای تهران برای من مثل سمّه.

- آخه شیراز خیلی دوره، در ضمن آب ‌و هوای خیلی گرمی داره اون جا! ممکنه اذیت بشید.

#رمان_مهدوی ۶۰

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 59

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:39 ب.ظ - دوشنبه 14 اسفند 1396

  ملیکا که از موضوع گفتگوی غیر منتظره خواهرش، آن ‌هم در جمعی که همه حضور داشتند حتی بچه های برادرش، کاملاً جاخورده بود، نگاهی به پدر انداخت. وقتی دید پدر از صحبت مریم عصبانی و ناراحت شده است، ترجیح داد جوابی ندهد و با بشقاب غذا مشغول بازی شد؛ اما مریم هیچ توجهی به احساس پدر نکرد و همچنان ادامه داد:

 خب حالا چی میشه؟!... مکثی کرد و گفت: من که فکر نمیکنم مردهای اروپایی زیادم باوفا باشند، به هر حال اونا تو جامعه ای بی بند و بار بزرگ شدند. هر چی اراده کنن دم دستشون هست، پس دلیلی نداره که متعهد به یه نفر باشند!

 من مطمئنم بعد از یه مدت تو رو فراموش میکنه و میره سراغ یکی دیگه، با اون ثروت و قیافه که هیچوقت تنها نمیمونه، فقط این وسط زندگی تو خراب ‌شده که باید بشینی بچه اون مرد رو بزرگ کنی.

☑️ محمد قبل از پدرش از کوره در رفت و درحالیکه تُن صدایش را بالا برده بود، گفت: مریم خانم بسه لطفاً، الان وقت ناهاره و جای اظهار نظرهای بچگانه شما نیست.

- وا! مگه من چی گفتم؟! دارم راست میگم دیگه! والا به این مردهای ایرانی هم اعتباری نیست چه برسه اون مرد که اون طرف دنیاست و کلی ثروت و امکانات داره...

#رمان_مهدوی ۵۹

 ✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 58

نویسنده : محمد | تاریخ : 01:39 ب.ظ - چهارشنبه 9 اسفند 1396

 مریم فرزند دوم خانواده دو سال از محمد کوچک تر و سه سال بزرگتر از ملیکا، حدود سی سال داشت، برخلاف خواهر و برادر اعتقاد چندانی به نظم و ترتیب نداشت، اهل دلسوزی زیاد برای دیگران نبود، از آن دسته انسانهایی که در بیشتر اوقات منفعت خودش ارجحیت داشت.

 از کودکی هم دختر دلسوزی برای پدر و مادر نبود، طبع دمدمی اش باعث میشد که هر روز عاشق یک چیز باشد، یک روز عاشق کوهنوردی، یک روز عاشق نقاشی در طبیعت، یک روز دوست داشت معارف اسلامی بیاموزد و روز دیگر در پی نظریه های مُدرنیته جوامع غربی میرفت، هر چه پدر و مادر تلاش کردند تا راه و رسم زندگی درست و صحیح را به او بیاموزند اما از آنجایی که بعضی از خصلت‌ها در ذات هر کسی ریشه دارد، قابل تغییر و اصلاح نیست.

 به همین دلیل خانواده حسینی ترجیح میدادند تا پیدا کردن خانه مناسبی برای سکونت دائمی کنار پسر و عروسشان بمانند. شوهر مریم، حمید، درمجموع مرد متدین، خوب و خانواده‌ دوستی بود. کارمند یکی از بانک های کشور، هم سن و سال همسرش، مرد ساده دل و خونسردی که کمتر پیش می آمد از چیزی ناراحت و عصبانی‌ شود! شاید همین خصلت باعث میشد تا بتواند به راحتی کنار زنی مثل مریم زندگی کند و مشکلی نداشته باشد.

#رمان_مهدوی ۵۸

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c





برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 57

نویسنده : محمد | تاریخ : 05:38 ب.ظ - دوشنبه 7 اسفند 1396

محمد حسینی هم سن و سال ادموند بود. قد متوسط ، موهای مشکی و کمی مجعد که چهره اش را نمکین تر جلوه میداد ، مثل پدر لاغراندام بود و در اکثر اوقات ته ریش داشت، در این‌ یکی دو سال اخیر به دلیل مطالعه زیاد و استعداد ژنتیکی بالا عینک به چشم میزد.

 مردی ساکت و متفکر، در جایی که لازم بود یک سخنور بی رقیب، برخلاف پدر که چهره ای مهربان و صبور داشت، محمد خیلی جدی و در بعضی مواقع حتی سخت و خشن به نظر میرسید. البته شاید به دلیل رشته تحصیلی اش در دانشگاه بود که باعث میشد در برخورد اول خیلی رسمی و غیر صمیمی به چشم بیاید اما در باطن، شخصی مهربان و صمیمی بود. او از رشته علوم سیاسی مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه فردوسی مشهد فارغ التحصیل شده و چون بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی اش پدر بیشتر از این تجرد پسر را صلاح ندیده بود، تصمیم گرفت برای او آستین بالا زده و هر چه زودتر مقدمات ازدواجش را فراهم کند.

  به همین دلیل همگی برای مدتی به ایران آمدند و در همان مشهد با معرفی خانواده ریحانه به واسطه یکی از دوستان سابقش که در وزارت امور خارجه با هم همکار بوده و سال ها پیش در مشهد ساکن شده بودند، بساط جشن ساده ای را فراهم دیده و آن ها را به عقد هم درآوردند.

#رمان_مهدوی ۵۷

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c



برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 56

نویسنده : محمد | تاریخ : 09:45 ب.ظ - شنبه 5 اسفند 1396

 آن شب وقتی خانواده حسینی وارد فرودگاه امام خمینی شدند؛ پسر خانواده، اولین فرزند مصطفی که محمد نام داشت به همراه همسرش ریحانه و دو نوه دوست داشتنی به نام علیرضا و زهرا و همچنین دختر بزرگ خانواده، مریم و شوهرش حمید، برای استقبال آنها آمده بودند. نوه های شیرین مصطفی برای در آغوش کشیدن پدربزرگ و مادربزرگشان می دویدند و با شادی فریاد میزدند.

 همگی آنقدر از دیدن یکدیگر خوشحال بودند که فراموش کردند سراغی از داماد جدید خانواده بگیرند. بهترین جایی که مصطفی و همسرش به همراه ملیکا میتوانستند چند روزی مهمان باشند، فقط خانه پسرشان بود که همیشه با مهمان نوازی بی نظیر و خالصانه از آنها پذیرایی میکرد، علاوه بر این او تنها کسی بود که میتوانست پدرش را یاری کند و به کارهای او سر و سامانی بدهد.

#رمان_مهدوی ۵۶

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

ادامه ی رمان - قسمت 55

نویسنده : محمد | تاریخ : 04:43 ب.ظ - چهارشنبه 2 اسفند 1396

 شبها دور از چشم دیگران تا نیمه های شب بیدار بود و با خداوند مهربانش به راز و نیاز می پرداخت. در این روزهای غربت که هیچ‌کس جرئت نداشت با او در مورد گذشته ها صحبت کند، فقط لحظه های ناب دعا میتوانست در دل شبهای تاریک و سکوت کشنده اطرافیان مرهم دل ریش و قلب زخم خورده او باشد. دوری و هجران از عشق زمینی اش را که کنار میگذاشت، احساس میکرد آنچه به یکباره در قلب او شعله ور شده بود، اکنون بی هدف و نااُمید رو به خاموشی میرفت بی آنکه بداند دلیل این همه شیدایی چه بود؟!

  او مسلمان نشده بود چون عاشق یک دختر مسلمان شده و او را برای ازدواج انتخاب کرده بود! اسلام را پذیرفت چون باور داشت که تنها راه نجات و سربلندی اش در زندگی همین خواهد بود اما در این ۲۰ ماه گذشته که به اجبار تن به سکوت و تقیه داده بود، از فراموش شدن و فراموش کردن می ترسید؛ اینکه فراموش کند برای چه این همه سختی را به جان خرید و اینکه به دست فراموشی سپرده شود با وجود آتش اشتیاقی که برای وصال و دیدار آن یگانه منجی داشت!

  افکار پریشان و ذهن مُشوَّش او آگاهی لازم را نداشت که یک شیعه واقعی چطور میتواند با اتکای به نیروی ایمان و توسل به امامان معصومش از سختی ها گذر کند و ذهنش را به آرامش برساند؟! فرصت نشد مهارتی در اینباره بیاموزد و ایمن شود، در نتیجه مانند کسی که در اقیانوس پهناور دل به تخته پاره‌ای چوبی بسته، از جفای روزگار سرگردان و حیران بود اما در نهایت لب به شکایت باز نمیکرد.

#رمان_مهدوی ۵۵

✅ کانال "مهدیاران"
http://eitaa.com/joinchat/2885222402Ce75349b11c




برچسب ها : آمنه پازوکی , رمان ادموند , رمان ادموند تالیف آمنه پازوکی , رمان ,
دسته بندی : رُمان مهدوی ,
 

آخرین مطالب

» زیارت ناحیه مقدسه ( چهارشنبه 27 شهریور 1398 )
» طول عمر امام مهدی (عج) ( چهارشنبه 27 شهریور 1398 )
» رسانه های غرب منجی شیعه را چگونه نشان می دهد؟ ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» نکنه من نباشم! ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» سنگین تر از آسمان ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» ای کاش ... ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» می خواهی از فتنه ها نجات یابی؟ همیشه یادش باش! ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» برداشت غربی ها از انقلاب ما ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» اثباث حقانیت با استخاره! ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» و اینک آخرالزمان... ( سه شنبه 26 شهریور 1398 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « دوراهی تصمیم » ( دوشنبه 25 شهریور 1398 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » ( دوشنبه 25 شهریور 1398 )
» در ۳ سال نمایندگی مجلس ، چه قدمی برای تصویب لایحه های حوزه زنان برداشتید؟ ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» درخواست رئیس‌جمهور فیلیپین : به مسئولان فاسد شلیک کنید! ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» فقط ۵۰ نماینده به طرح شفافیت آرا رأی دادند ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» خدمات اورژانسی به زائران ایرانی در عراق رایگان است ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» سیگار آمریکایی معاف از تحریم! ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» تمکین تنها ۱۹ درصد از پزشکان به نصب دستگاه کارت‌خوان ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» اطلاع رسانی سخنرانی های استاد رائفی پور در استان کردستان ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» خاطره عجیب دکتر محمد تقی رمضانی درباره نحوه رأی دادن نمایندگان مجلس! ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» ۸۵ درصد ظرفیت تولید تخم قزل آلا در کشور نابود شد ( یکشنبه 24 شهریور 1398 )
» اگر تجاوز متوقف نشود ، ریاض را تصرف خواهیم کرد ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» آموزش گام به گام یک عملیات رسانه‌ای کثیف ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» تا شب انتخابات دخترهای آبی ، صورتی ، بنفش و حتی سیاه بسیار خواهید دید ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» ریشه حرف های اخیر پروانه سلحشوری از کجاست؟ ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» گفتگو با پدر سحر خدایاری ، دختری که به دروغ به جای دختر آبی معرفی شد : ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» دانلود سخنرانی استاد رائفی پور ، « ظرفیت های تمدن سازی عاشورا » ( شنبه 23 شهریور 1398 )
» کانال خبرآنلاین که خبر کذب حبس سحر خدایاری را منتشر کرده بود ... ( پنجشنبه 21 شهریور 1398 )
» بالاخره ورود بانوان به ورزشگاه‌ها به ‌مصلحت نیست؟ یا تصمیم جدی دولت است؟ ( پنجشنبه 21 شهریور 1398 )
» در پاسخ به توییت پروانه سلحشوری نماینده مجلس در خصوص جریان سحر خدایاری ( پنجشنبه 21 شهریور 1398 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]