امام سجاد علیه السلام می‌ فرمایند : « نحن ابواب الله و نحن صراط المستقیم »

نکته عجیبی درباره #حمید_مظلومین ملقب به " سلطان سکه "!

نویسنده : محمد | تاریخ : 08:55 ب.ظ - شنبه 24 شهریور 1397

خبرنگار شرق : در مقابل درِ یکی از مغازه‌ های طلافروشی وقتی از صاحب مغازه در‌ این‌ باره سؤال می‌ کنم که چرا در بازار لقب مظلومین ، ملا عمر است ؟

 یکی از مردانی که مشغول گفت‌ و گو با اوست ، لبخندی می‌ زند و می‌ پرسد : « چه اهمیتی دارد که چرا این لقب را گرفته؟ » می‌ گویم همین‌ طوری ، از سر کنجکاوی. می‌ گوید : « کنجکاوی زیاد خوب نیست ». به نظر می‌ رسد که چیزهایی می‌ داند و بعد از آنکه چند دقیقه‌ ای مثل طعمه‌ ای بین سؤالات و جواب‌ ها و خنده‌ هایش دست‌ و پا می‌ زنم ، روایتی از لقب مظلومین می‌ دهد که بسیار عجیب است.

 او می‌ گوید : سال‌ ها قبل او اینجا دلالی و صرافی می‌ کرد. 10 سالی بود که کاسبی می‌ کرد و همه می‌ دانستند که هم زرنگ است ، هم خوب بو می‌ کشد ؛ اما آن سال‌ ها اتفاقی افتاد که دیگر بوکشیدن ساده نبود و شبیه معجزه بود. یادم هست که آخر تابستان بود که چند معامله بزرگ کرد. معامله‌ های بزرگ چیز عجیبی نیست ؛ اما ما که همسایه‌ اش بودیم ، تعجب می‌ کردیم. حتی شنیدیم که طلا و سکه هم خریده ». میان حرفش می‌ پرسم « کجایش عجیب بود؟ »

 می‌ گوید : « خب ما یاد گرفته بودیم که او معمولا اشتباه نمی‌ کند و برای همین حواسمان بود که پشت سرش راه برویم. اگر کسی جلو می‌ افتاد ، ممکن بود زمین بخورد ؛ اما اگر پشت سرش راه می‌ رفتی ، ضرر نمی‌ کردی. برای همین همیشه حواسمان به او بود و انصافا خودش هم همیشه راهنمای خوبی بود و حق پدری به گردن خیلی‌ ها دارد. الان در همین سبزه‌ میدان خیلی‌ ها کار و کاسبی‌ شان را مدیون کمک‌ های او در سال‌ های قدیم هستند ». حرفش را قطع می‌ کنم و می‌ گویم داشتی درباره تابستان حرف می‌ زدی. چه سالی بود؟ می‌ گوید :

 « سال80. ما هنوز برایمان سؤال بود که علت این خریدهایش چیست که فردا یا پس‌ فردای آن ، از ظهر گذشته بود و در مغازه‌ مان نشسته بودیم که دیدیم تلویزیون یک برج خیلی بزرگ را نشان می‌ دهد که دود از پنجره‌ هایش بلند شده. صدا را زیاد کردیم که ببینیم کجا آتش گرفته که یک هواپیما آمد و خورد وسط برج. همه شوکه شده بودیم. به آمریکا حمله شده بود. حتما می‌ دانی دیگر؟ 11 سپتامبر را شنیده‌ ای حتما؟ » با تکان‌ دادن سر تأیید می‌ کنم. ادامه می‌ دهد « بازار جهان تکان خورد. اینجا هم. چند نفر پس افتادند. یک نفر اما بُرده بود. خوب هم بُرده بود. حتما می‌ دانی چه کسی را می‌ گویم.

 دوستانش به شوخی می‌ گفتند لعنتی ، تو خود مُلاعمر هستی که دستور حمله را داده‌ ای و حالا داری کاسبی‌ اش را می‌ کنی. از آن روز لقب ملا را روی او گذاشتند. الان شما می‌نویسید سلطان ؛ اما او ملا بود. ملاعمر تهران ». و قاه‌قاه می‌ خندد. می‌ گویم « یعنی او قبلا از حملات 11 سپتامبر خبر داشت؟! » می‌ گوید : « نمی‌دانم. چرا از خودش نمی‌ پرسی؟ شاید بن‌ لادن هم بداند ». و دوباره قاه‌ قاه می‌ خندد.

 ادامه سؤالاتم هم با همین شوخی‌ ها همراه است. نمی‌ توانم بفهمم که چقدر از روایتش درباره معاملات مظلومین پیش از 11 سپتامبر حقیقت دارد ؛ اما روایت او بیشتر از حدی که بتواند ساخته ذهن مغازه‌ داری برای شوخی‌ کردن باشد ، واقعی به نظر می‌ رسد. اینکه معاملات مظلومین در آن سال‌ ها اتفاق افتاده یا او از قدرت پیشگویی برخوردار بوده یا از رانت اطلاعاتی خاصی بهره می‌ برده ، نیز هنوز در این جای تاریخ که ما ایستاده‌ ایم ، سنجیدنی نیست. با‌ این‌ حال این حقیقت که مظلومین بارها و بارها در طول این سال‌ ها به کمک اطلاعات دست‌ اولش از حلقه‌ های تصمیم‌ گیری ، جلسات تصمیم‌ سازی اقتصادی و پیش‌ نویس بخش‌ نامه‌ های هنوز ابلاغ‌ نشده ، از بازیگران دیگر بازار چند قدم جلوتر بوده ، انکار‌ناپذیر است.

 روابطی که به قول نماینده دادستان در دادگاه اول مظلومین ، به او کمک می‌ کرده تا برای کسب سود بیشتر آن‌ طور که دوست دارد ، مهره‌ هایش را در بازار حرکت دهد و از آب گل‌ آلود ماهی بگیرد.

 اینکه آیا مظلومین در مقابل اطلاعاتی که دریافت می‌ کرده ، کمک‌ های محدودی به آنها انجام می‌ داده (مانند آنچه نماینده دادستان از همکاری‌ های مظلومین با یکی از مدیران ارشد بانک مرکزی پس از بازنشستگی‌ اش مثال زد) یا شرکای بزرگ‌ تری داشته که از او به‌ عنوان ابزاری در بازار استفاده می‌ کرده‌‌ اند نیز امروز قابل پیگیری نیست ؛ اما ملاعمر بازار تهران را نباید فراموش کرد. پرونده او احتمالا تا آن زمان که بتوان اطلاعات بیشتری درباره روابط عیان و پنهانش به دست آورد ، باز خواهد ماند.

#نهان_خانه



برچسب ها : حمید مظلومین , سلطان سکه , ملا عمر , 11 سپتامبر , ملاعمر تهران , رانت اطلاعاتی , نهان خانه ,
دسته بندی : Main Post ,
 

آخرین مطالب

» ماجرای حضور برخی از زوار اربعین در مرز شلمچه ( شنبه 29 شهریور 1399 )
» وعده‌ی ما همه افتاده به فردا حتماً ( سه شنبه 25 شهریور 1399 )
» مجبورم این کار را انجام دهم! ( سه شنبه 25 شهریور 1399 )
» لزوم برخورد قضایی با محمدباقر نوبخت در ماجرای خرید تضمینی ( دوشنبه 24 شهریور 1399 )
» آنجا بودی و سوختی و البته صبر کردی ؛ عجب صبری ... ( دوشنبه 24 شهریور 1399 )
» یک لحظه غفلت ، یک عمر پشیمانی! ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» اوایل برایت دلنوشته می‌نوشتم اما حالا دیگر دلم خودش می‌نویسد. ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» پیشرفت به چه قیمتی؟ ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» چه رنگی و چه استایلی؟ ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» زندگی طلایی با چند دقیقه ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» دل گرفتن که نه ، دلم می‌شکند. ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» این عزت نیست ؛ خودت را ذلیل نکن! ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» پیراهنِ عثمان‌مداران ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» اگر تمام دنیا مقابلتان باشد ... ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» اسبَت را کجا پنهان کردی؟ ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» در محرم دل هوایی می‌شود ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» شاید درس‌های مهمتری از کربلا و اسارت کاروان باید می‌گرفتیم... ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» نقدِ معصوم با چاشنیِ دلسوزی! ( یکشنبه 23 شهریور 1399 )
» برایَت گِران تمام می‌شود! ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» هیچ وقت به امام زمانت کمک نکن! ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی... ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» تردید ، روی آتشِ شجاعت آب می‌ریزد! ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» تا آن روزی که انسان و جهان از سردرگمی نجات یابند ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» شباهت دارد ، اما نباید تکرار شود. ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» حال قمر و شمس و زمین بی تو خراب است ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» هیچ وقت به اولویتِ اولت نگو اولویت دوم! ( شنبه 22 شهریور 1399 )
» خیلی‌ها شادی را گمشده می‌دانند ( جمعه 21 شهریور 1399 )
» کلام استاد : مزرعه خودرو ( چهارشنبه 19 شهریور 1399 )
» تصاویری عجیب از دپوی محصولات ایران‌خودروی بابل ( چهارشنبه 19 شهریور 1399 )
» کلام استاد : تخلفات بانک آینده ( چهارشنبه 19 شهریور 1399 )
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic